برای گفتن من شعر هم به گل مانده نمانده عمری و صدهاسخن به دل مانده صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا به پیش درد عظیم دلم خجل مانده از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه جز این دست مرا مشقله ای نیست دیریست از خانه خرابان جهانم بر سقف فروریخته ام چلچله ای نیست
چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...
*****
هیچ کس راز دل خسته ام را ندانست . هیچ کس از پشت پنجره سکوت ، چشم های اشکبارم را ندید و بر دل تسکین نداد . چه لحظه ها که در حالت غریب تنهایی جز سکوت هیچ نبود و من بودم و دل بودو خدای دل. از خودم می پرسم: چرا دنیای دلم این قدر با حادثه ها بیگانه است ؟چرا هیچ صدایی را از عمق فاصله ها نمی شنوم ؟ از خودم می پرسم چرا چشم ها این قدر دروغگو شده اند ؟ چرا حرف ها پشت چشم ها پنهان شده اند ؟ چرا دیگر هیچ پرنده ای عشق پرواز را در دل زنده نمی کند ؟ چرا بال های آرزو ها شکست ؟ چرا نگاه پنجره تا به ابد به کوچه بن بست دوخته شد ؟ چرا تپش احساس رنج دوران شد ؟ چرا قلب عاشق هر زمان رنج دیدن شد و چرا خدای دلم صدایم را نشنید و چرا رهایم نساخت از بیزاری ثانیه ها. و من مسافری غریب در شهری غریب باز هم این گونه زمزمه می کنم : دل اگر مرد ، نگاه اگر افسرد ، خدای اگر رها کرد ، دنیا اگر بیداد کرد ،اگر حادثه ها یکی شد ، اگر نبض زمین دروغ شد ، و اگر هنوز چشم ها منتظرند...
اين روزها که نيستي چرا پنهان کنم دلم براي کسي تنگ شده است. عقربه ساعت، فاصله، اشک و انتظار واژههايي هستند که روزي هزار بار در ذهنم تکرار مي شوند. هر چند که اشک چيزي است که بيش از همه با آن سرو کار دارم اما دوري تو مصيبت کمي نيست که بتوان حق آن را با اين سوگواريهاي اندک ادا کرد. ديگر نه جلوي چشمانم تصوير روشني از تو دارم، نه صدايي از تو در سيم تلفن هست. کاش خبري يا نامهاي از تو داشتم که اينطور خود گم کرده به دنبال دست آويزي براي آرامش نباشم. اين روزها که نيستي خانه بوي نم غربت ميدهد. حتي نسيم با پنجره قهر است که بخواهد خبري از تو بياورد. اما برايت بگويم چقدر دلشورههاي عاشقي قشنگ است. ترس از اينکه براي کسي تمام شوي، ترس از اينکه کسي فراموشت کند. دوراهي دلهرهاي که براي کسي باشي يا نباشي. اشکهايم را يکي يکي از چشمانم در خلوت برميدارم و زيرفرش يا لاي کتاب ميگذارم که کسي از وجود آنها باخبر نشود. نميخواهم دلتنگيهايم براي کسي فاش شود. اين روزها که نيستي دلم عجيب براي کسي تنگ شده است....
چه کسی می گوید (( زندگی رسم خوشایندی است )) ؟ بی گمان هیچ ندیده ز رنج مردمان شاخه هايی بی برگ خانه ای بی سامان واقعيت اين است: زندگی رسم دردناکی است بايد آموخت به رنج
زندگی همچون پنجره ای است پنجره ای که رو به سياهی باز است شيشه هايش تاريک و در آن سوی پنجره منظره ای است منظره ای از جنس تخته سياه چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟
زندگی همچون خزانی ست بی پايان روشنی اش کوتاه آفتابش کم فروغ می توان خورشيد را بر لبه ديوار ديد که به گلدان پژمرده روی ديوار گرمايی نمی بخشد درختان کنار جاده در حسرت يک برگ سبز چشم به راه بهار می ميرند اين خزان را اميد بهاری نيست چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟
(( زندگی چيزی نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود )) آری ! درد را نمی توان از ياد برد آدمی هر روز در حسرت يک روز بی رنج رويایی است شيرين که برايش تعبيری نيست روزها از پی هم می گذرند چه رنج بی پايانی است اين روزهای سرد و تاريک عمر چه نادان است کسی که عاشق دنياست...
پرده هايی رنگی بر ديوار اين ويرانه آويخته و گمان می دارد که چه سبز است اينجا
چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟ خانه اش ويران باد واقعيت اين است : زندگی رسم دردناکی است بايد آموخت به رنج ...
خدا گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟...
عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟
عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.
اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد. عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.
فاطمه، يك “زن” بود، آنچنان كه اسلام ميخواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كورههاي سختي و فقر و مبارزه و آموزشهاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود. وي در همهي ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود.
مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش.
مظهر يك “همسر” در برابر شويش.
مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش.
مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش.
وي خود يك “امام” است، يعني يك نمونهي مثالي، يك تيپ ايدهآل براي زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زني كه ميخواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند. او با طفوليت شگفتش، با مبارزهي مدامش در دو جبههي خارجي و داخلي، در خانهي پدرش، خانهي همسرش، در جامعهاش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ ميداد. نميدانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند. در ميان همه جلوههاي خيره كننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفتانگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و همپرواز روح عظيم علي است.
راستی اینم بگم که دیروز تولدم بود بخاطر مشکلات نتونستم بیام به آپم.
پس خداحافظ تا ۲ماه دیگه
یا حق
دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد . داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد . به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد .دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت : «عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دستدادي،تنها يك روز ديگر باقياست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن . »
لا به لاي هق هقش گفت: « اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي توان كرد !؟ »
خدا گفت : « آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد .» و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : « حالا برو و زندگي كن .»
او مات و مبهوت، به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد . اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد... بعد با خودش گفت :وقتي قردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم .
آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ، مي تواند...
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد . روي چمن خوابيد . كفش دوزكي را تماشا كرد .
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .
او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد .
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : « امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود ! »
هر قاصدكي يك پيامبر است ساکت و ساده و سبک بود.قاصدکی که داشت می رفت. فرشته ای به او رسید و چیزی گفت. قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید. قاصدک رو به فرشته کرد و گفت: اما شانه های من ضعیف است. زیر بار این خبر میشکند. من نازک تر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم. فرشته گفت: درست است، آن چه تو باید به دوش بکشی ناممکن است و سنگین؛ حتی برای کوه. اما تو می توانی، زیرا قرار است بی قرار باشی. فرشته گفت:فراموش نکن. نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر. آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد. حالا هزاران سال است که قاصدک می رود، می چرخد و می رود ، می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد. دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود.خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است.پنجره بسته بود و تو نشنیدی و او رد شد. اما اگر باز هم قاصدکی دیدی، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود. از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد...
از خدا یک کمی وقت خواست وای ای داد بیداد دیدی آخر خدا مهلتش داد
* آمد و توی قلبت قدم زد هر کجا پا گذاشت تکه ای از جهنم رقم زد
* او قسم خورد و گفت آبروی تو را می برد توی بازار دنیا مفت قلب تو را می خرد
* آمد دور روح تو پیچید بعد با قیچی تیز نامریی اش پیش از آنکه بفهمی بالهای تو را چید
* آمد و با خودش کیسه ای سنگ داشت توی یک چشم بر هم زدن جای قلبت قلوه سنگی گذاشت قلوه سنگی به اسم غرور بعد از آن ریخت پرهای نور وشدی کم کم از آسمان دور دور
* برد شیطان دلت را کجا، کو؟ قلب تو آن کلید خدا ، کو؟
* ای عزیز خداوند پیش از آنکه درآسمان را ببندند پیش از آنکه بمانی توی این راههای به این دور و دیری کاش برخیزی و با دلیری قلب خود را از او پس بگیری.
دستمال كاغذي به اشك گفت: قطره قطرهات طلاست يك كم از طلاي خود حراج ميكني؟ عاشقم با من ازدواج ميكني؟ اشك گفت: ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي! تو چقدر سادهاي خوش خيال كاغذي! توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي چرك ميشوي و تكهاي زباله ميشوي پس برو و بيخيال باش عاشقي كجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال كاغذي، دلش شكست گوشهاي كنار جعبهاش نشست گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد در تن سفيد و نازكش دويد خونِ درد آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد مثل تكهاي زباله شد او ولي شبيه ديگران نشد چرك و زشت مثل اين و آن نشد رفت اگرچه توي سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال او با تمام دستمالهاي كاغذي فرق داشت چون كه در ميان قلب خود دانههاي اشك كاشت.
گفتم: «بمان!» و گفتم: «بمان!» و نماندی! رفتی، بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی! گفتم: نردبان ترانه تنها سه پله دارد سکوت ...... صعودُ ..و.. سقوط! تو صدای مرا نشنیدی و من هی بالا رفتم، هی افتادم! هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم، ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی! من بی چراغ دنبال دفترم گشتم، بی چراغ قلمی پیدا کردم و بی چراغ از تو نوشتم! نوشتم، نوشتم... حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند! دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند و می خندند! عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند! اما چه فایده؟ هیچکس از من نمی پرسد، بعد از این همه ترانه بی چراغ چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟ همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند! حالا،دوباره این من و ُ این تاریکی و ُ این از پی کاغذ و قلم گشت. گفتم : « - بمان!» و نماندی! اما به راستی،ستاره ی نیاز و نوازش اگر خورشید خیال تو اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند، این ترانه ها در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟
بهار یکی از بهترین دوستای من البته آبجی گلم هستش و بخدا خیلی هم دوسش دارم و
امیدوارم هرجا که هستش خوشحال و شاد باشه((بهار جونI LOVE YOU))
قبل از اینکه بخواهم آپ کنم خیلی چیزا میخواستم بنویسم ولی........
راستی من بعد این پست دیگه آپ نمی کنم تا ۲۲اردیبهشت که بهترین روز زندگیم هستش
و من این روز هرگز تا آخر عمرم فراموش نمی کنم
اگه دوست داشتید سر بزنید خوشحالم می کنید و شاید آخرین آپم باشه وشاید...
دوست دارم برای اون پست راهنمائی ام کنید
آرزومند آرزوهای خوبتون هستم((حمید))
خوب ببخشید دیگه بریم سراغ کامنت های دوستان
روزي خواهم سرود قصه ي امدنت را از راهي دور
از سرزمين سبز از ديار باران از وادي نور
روزي خواهم سرود قصه ي تنهايي نگاهت را
سرود خاطرات با تو بودن بي تو بودن را
روزي خواهم سرود سكون كلماتت را
همراهي دلهاي گرم و ارامت را
روزي خواهم سرود انتظار نگاهم را
روزي خواهم سرود سادگي قلب پاكم را
روزي كه رفتي باورش شد ان دو چشمم رفتنت را
اما چه گويم ان دل نا باورم را
با سردي پائيز حس كردم جاي خاليت را
تصوير اشناي گذر خاطراتت را
روزي خواهم سرود قصه ي بي وفايي و دروغ را
روزي خواهم سرود قصه ي جدايي و فراغ را
روزي دوباره مي ايي....
روزي كه خواهي سرود ......بيت خداحافظي سنگ قبرم را
(( بهار))
رفتی و زنجیر بستم لابلای پنجره
رفتی و آتش زدم من قصه های خاطره
رفتی و اشک است مهمان دل پر حسرتم
یک بغل حسرت بمانده در سکوت غربتم
رفتی و گسترده گشته پنجه تاریک درد
رفتی و این خانه گشته همدم غمهای سرد
مریم((جاده های انتظار))
دل روشنی دارم ای عشق صدایم کن از هر کجا میتوانی صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازیست بگو با کدامین نفس میتوان تا کبوتر سفر کرد بگو با کدامین افق میتوان تا شقایق خطر کرد (( عروسک))
از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم
آواز پریشانی ست رو سوی چه بگریزیم
هنگامه حیرانی ست خود را به که بسپاریم
تشویش هزاد آیا وسواس هزار اما
کوریم ونمی بینیم ورنه همه بیماریم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته
امروز که صف در صف خشکیده و بیماریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم ونمی بریم ابریم ونمی باریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید گفتیم که بیداریم
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
(( محمد))
نازنينم!بگذار تا برايت بگويم،.....! هيچ ستاره ای درين خانه،روشن نمانده است! هيچ شبگردی ازين کوچه گذر نکرده است! هيچ صدايی سکوت وهم انگيز شبانه ام را نشکسته است! و هيچ عابری نيم نگاهی به درون من نيانداخته است!... نازنينم! بگذار تا برايت بگويم،ياد تو هنوز،از شيشه های خاطره پاک نشده اند! و نام تو هنوز،در غبار ژرف انگيز دلم بيتوته کرده است!... نازنينم! بگذار تا برايت بگويم که سياهی چگونه تا عمق وجودم رخنه کرد و چگونه فانوسهای دلم از پی هم سر به خاموشی سپردند! و چگونه...... اشکهای سرگردان بيچاره ام کردند! بر من ببخشای اين همه بی قراری را............... ... ((مهتاب))
در پيچ و خم زندگی خسته از گذشته هزار راه نرفته پشت سرم هيچ كس نيست همه ی دوستانم مرا فراموش كرده اند خسته شدم از راههای رفته از دروغها از خيلی ها كه در رفاقت محبت می كردند اما در باطنشان چيز ديگری بود خسته شدم از دردها از دوست داشتن ها از جوانی از ..
((سامان))
بیا با هم بگرییم بیا با هم بنالیم بیا همراه مادرهای تنها به گورستان خاموش نشان جوانان را بجوییم بیا با پنجه های خاک سیه را بکاوییم که از هر گوشه ی آن گل برآریم بیا بر تربت هر نازنینی گل اشکی بکاریم ... چه سخت است به دست خود جوانی دلربا را به گورستان سپردن! چه تلخ است ندیده کام دل ناکام مردن ! چه جانرساست ای یار عزیزان را در درون خاک دیدن! چه رنج افزاست ای دوست زیاران رشته ی الفت بریدن جگر سوز است یا رب ضجه های مادر شنیدن و در آن غربت تلخ زداغ نازنینی خسته در گور ز بی تابی لب از حسرت گزیدن....
(( آوا))
در چشمانت شراره هاي پاكي مي بينم كه مانند نيلوفر وحشي نگاهم را به اسارت چشمانت مي برد.مي خواهم كه تو را در خواب ببينم بيشتر مي خوابم كه تو را بيشتر ببينم و اگر بدانم كه مردگان هميشه خواب مي بينندميمردم تا تو را هميشه در خواب ببينم.براي اولين بار گردنبند صليبي به او هديه دادم. پرسيد اين چيست؟گفتم:مگر نه اين است كه بر سر مرده صليبي مي نهندپس اين صليب را بر سر قلبت بگذار چون قلبت گور من است...
خدایا در این تنهائی و در این اوج نیاز بگذار برای تو بمانم و نیازم را برای تو بخوانم
جز راهی که تو نشانم دادی صراط مستقیمی نمی یابم. من غریبه نیستم و
ناله هایم با تو از سر حسرت و گناه است. شعرهایت را گم کرده ام و
دستانی را که سایبانم بود نمی بینم.تنها پناهم در این وادی
وحشت توئی به آسمانت سوگند میمیرم اگر به
فریادم نرسی
خدایا چه غریب است درد بی کسی و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است تنهایی و بی کسی ام را دیده ای ,دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است .خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم . خسته شده ام خسته خسته
اگر می توانستم
امروز به تو نگریستم وپیش از این هرگز تا این حد احساس غرور نکرده بودم
.تو را دیدم در حالی که به رویاهایت می اندیشیدی وبا صدای بلند آنها را به زبان می آوردی و دلم میخواست کاری کنم که رویا هایت به حقیقت بپوندد
شاید بدین ترتیب مجبور نبودی منتظر بمانی.زیرا کاری نیست که من برایت انجام ندهم،تنها اگر می توانستم.
اگر می توانستم،اطمینان حاصل می کردم که هرگز طعم شکست را نمی چشی،اما آنگاه از همواره پیروز شدن چه می آموختی؟
اگر می توانستم، هنگام زمین خوردن دستت را می گرفتم،اما آنگاه هرگز نیروی دوباره برخاستن را نمی شناختی.
اگر می توانستم،تو را مستقیم به مقصد زندگیت می بردم اما آنگاه هرگز وحشت گم شدن در راه را نمی شناختی.
اگرمی توانستم،عشقی که آرزوی آن را داری،عشق زندگیت را،برایت می یافتم اما آنگاه هرگز نمی فهمیدی که لذت عشق واقعی در مسیری است که در طی آن،عشق را می یابی.
اگر می توانستم ،تمام روزهای تو را آفتابی می کردماما آنگاه هرگز پاکی باران را نمی شناختی.
اگر می توانستم،تو را با گنجینه های دنیایی که در آن زندگی می کنی احاطه می کردم اما آنگاه هرگز به ارزش گنجینه های دنیای درون خود پی نمی بردی.
اگر می توانستم،خوشبختی را در دستانت میگذاشتم اما آنگاه هرگز یاد نمی گرفتی که رشد واقعی از تلاش برای دست یافتن به چیز هایی می آید که در دسترس تو نیست.
اگر می توانستم،و می توانم تو را تا پایان عمر و تا ابد دوست خواهم داشت
آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟ بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد ، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد ، بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمنی کند، آرزوهایم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند ... ولی باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت . می گویند :" خواستن توانستن است" ... می گویند:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است". اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟ نخواهد برخیزد و بایستد؟ همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دارد ولی من نا امید نیستم، باز هم می گویم: "من از سلاله ی درختانم تنفس هوای مانده ملولم می کند ...پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ." من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز!!! من سهمم را از زندگی خواهم گرفت ، من می خواهم معجزه کنم ، مگر نه اینکه خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری میسازد ؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم ... حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند ... پاهایم را تا زانو قطع میکنم، تا باز هم ایستاده باشم . ...معجزه یعنی من ، یعنی تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن ! آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟ زندگی سهم کمی نیست ، مگر شک داری ؟ در رگ زنده ی این هستی خواب آلوده باور معجزه جاریست ، مگر شک داری ؟
تو اگر میدانستی
که چه زخمی دارد
که چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه ای مـــــــــــرد چرا تنـــــــــــــــــهایی .....
همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها !پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند... جاده ترك برداشته است از استواري من ... من كوله بار خويش را بسته ام
پنجره را باز ميكنم
در آغوش آسمـان فرياد ميزنم ...
حضور آسمان گاهي چون بادي موافق در افكارم رخنه ميكند
و پريشاني موهايم را بهانه اي ميشود ...
زوزه هاي دلواپس انتظار
زير بار سنگين قدم هايم ناتواني خود را خش خش ميكنند
تاريكي آرام از فراز كوهها فرود مي آيد
امشب از جنس فريادم
از جنس نيـــاز ...
در دالان هاي تاريك ترديد كورسوي كوچكي از اميد اما
هنــوز نفس نفس ميزند
امشب همدوش تاريكي ام ...
فرياد به هر چه تاريكي
كه مرا اين چنين سخت در آغوش گرفته است ...
فرياد به تو اي دل
تا باز ماني ز سوختن
و فرياد به تو اي چشم هاي من
كه هنوز و هميشه در اين بغض دردناك غلت می خوريد ...
فرياد به قفل اين سكـــوت كه هنوز بسته است
و اي آسمـــان
فرياد به بادهايت كه اينگونه بر گونه هاي خورشيـــد سيلي مي زنند
و اي بادها فرياد به شما که به آفريننده تان بگوييد
گناه خورشيد چه بود كه اينگونه به شلاق كشيده شد؟
امشب خورشيد در حسرت پــرواز بيدار است
امشب خورشيد گيسوانش را به باد خواهد داد
تا شايد شاخه درختي تكيه گاهش شود
و ترانه اي يابد از رهايي
تا نجات اين چشم هاي ساكت خاموشي
كه هيچ گاه پلك نمي زنند ...
امشب خورشيد تشنه نور است
و آسمــان روزي ، در هراس گم شدن هميشه خورشيد در برفها
خواهد ماند . . .
روزي كه خورشيد
براي هميشه در انجماد مبهم برف ها گم ميشود . .
آه . . . .
كاش تاريكي می گذاشت خورشيد براي هميشه در آغوش آسمانش بماند
گوش كن! چگونه می خندند ستاره ها در نبود خورشيد !!!
امشب خورشيد همدوش سحر تا هم آغوشي نور پــرواز خواهد كرد
گرچه براي پرواز آسمان تاريك است و دستان خورشيد خسته
اما درون آسمان هنوز آتشي روشن است
كه امنيت رفته را باز مي آورد
و ترانه اي به گوش ميرسد كه از نخستين سكوت جهان مي آيد ...
ظرف آبي بايد برداشت
عكس آسمـــان و خورشيـــد درون کاسهء آب هم
بدون شك زيباست
و اين تصوير شروع داستاني ست كه تا ابد ادامه مي يابد
اي آسمان ! باور مكن ، كاين پيكره محزون منم من نيستم ! من نيستم رفت عمر من ، از دست من اين عمر مست و پست من يك عمر با بخت بدش بگريستم ، بگريستم ليك عمر پاي اندرگلم باري نپسريد از دلم من چيستم ؟ من كيستم
(( کارو))
بهار از باغ ما رفتست ما افسانه مي گوييم پرستوها ندانستند و بر قنديل يخ مردند بهار از باغ ما رفتست مي خواندند پيچك ها شما بيهوده مي گوييد و ما بيهوده مي روييم بهار اينجاست ما فرياد مي كرديم بر شاخ صنوبرها هنوز از برگهاي برگ دريايي است مي خواندند پيچك ها : چه مي گوييد؟ چه دريايي شما ديگر نمي خوانيد ما ديگر نمي روييم بهار بودي اي باد ترا با جان ما پيوند بهار از باغ ما رفتست ما افسانه مي گوييم
(( م.آزاد))
تيكه بر جنگل پشت سر روبروي دريا هستم آنچنانم كه نمي دانم در كجاي دنيا هستم حال دريا آرام و آبي است حال جنگل سبز سبز است من كه رنگم را باران شسته است در چه حالي آيا هستم ؟ کوچ مرغان را مي بينم موج ماهي ها را نيز حيف انسانم و مي دانم تا هميشه تنها هستم وقت دل كندن از ديروز است يا كه پيوستن بر امروز من ولي در كار جان شستن از غبار فردا هستم صفحه اي ماسه بر مي دارم با مداد انگشتانم مي نويسم من آن دستي كه رفت از دست شما هستم مرغ و ماهي با هم مي خندند من به چشمانم مي گويم زندگي را ميبيني بگذار اين چنين باشم تا هستم
ببخشید دیر شد این ۲ هفته خیلی عذاب کشیدم یکی از عزیزانم به رحمت خدا رفت
اون فقط ۲۰ سالش بود
بايد گريست بر اين بخت سياه بايد گريست بر اين روزگار تباه بايد زار گريست لب ها خشکيده اند بس که برای بوسه غنچه نزده اند آغوشم يخ کرده است بس که گرمای آغوش او را به خود نديده است ذوقی ديگر نمانده، بس که صرف شکوه اش کردم شوری ديگر نمانده بس که ناله کردم نايی ديگر برای فرياد نمانده دل را از سينه به در آورده ام و طعمه کرده ام، ولی آن صياد هوس شکارم را ندارد حتی نظری هم بر اين صيد نمی کند چگونه می توان نگريست؟ بايد زار گريست بر اين بخت سياه بايد ضجه زد و ناله سرداد، تا شايد اين ضجه ها اندکی اين مصيبت را التيام دهند تا شايد حداقل اين درد به کارم آيد و بدان رها کنم اين روزمرگيها را تا شايد....
آه تنهایی
ای همیشه در کمین من
پشت این چشمان زردت
از چه لذت می بری در من؟
...
آسمان آبیست
روزها با پرتو خورشید مهمانیست
در سکوت خواب من
شبهای مهتابیست
با خدا هر روز
می گوییم و می خندیم
حس خوب زندگی در قلب من جاریست
پس چرا
من سایه ی سرد تو را
هر روز می بینم؟
...
آه تنهایی
از چه عصیان می کنی در من؟
خسته ام دیگر
خسته از این طرح پر تشویش
ای همیشه در کمین لحظه ها برخیز
من تو را امروز
با امید تازه ایی
تدفین خواهم کرد.
« از پريشاني شبهاي درازم ... » با كسي سخن نمي گويم ... ديگر اين باد وحشي گيسو پريشان عربده كش بيابانگرد از خود بيخود است و ترانه آوارگي سر داده است شكسته تراز روزهاي قبل ... ! خدايا به كدام گوشه اين بيابان و پشت كدام شته اي مي توان سنگر گرفت ؟ چه پشته اي مرا پناه خواهد داد ؟ مگر بيابان فقط خار ندارد ؟ من از چه اسير اين گريز و بازگشت هستم ؟ نه آنقدر زبان اعتراضم هست كه رو به آسمان كنم و نه آنقدر شكوه دارم كه خويش را نگون بخت باز يابم ! من فقط مسخ شده ترين آدمي هستم كه در اين بيابان فرار مي كند ....
خدايا...تو خوبتر ز من از احساسم آگاهي...و از ناتوانيام در بيان كردن....
خدايا....هرچه بيشتر به نوشتن ادامه ميدهم بيتابتر ميشوم....و تحمل كمتر ميشود...
خدايا...اما تنها كورسوي نوري كه از تو برايم باقي مانده ....همين نوشتن است. پس چگونه براي بيتابي دلم از نوشتن دست بردارم.....در حالي كه نوشتن به من انرژي ميدهد. و حضور برام معنا پيدا ميكند..
معنايي كه ميرفت تا به قلههاي فراموشي برسد....
خدايا ........چگونه تاب بياورم....و مثل شمع بيصدا آب شوم....شمعي كه در غربت! ميسوزد...
نه زميني! كه در زمين هميشه غريب بودهام چه در جمع و چه در تنهايي! بلكه در آسمان غريبم.......
غريبم.....غريبم.......غريبم.......غريبم
غريبمممممممممممممممممممممممممممممممم
خدايا چگونه غربت و دوري از تو را تحمل كنم....و به دلدادگان تو غبطه نخورم.......
اگر نام اين احساس حسادت است .....ميپذيرم!
آري من به عاشقانت حسادت ميكنم...به آنهايي كه از عشق تو ميسوزند....و حال آنكه من از بيعشقي تو!
دلم گرفته است آنقدر كه ديگر حتي از نوشتن و نشكستن! بيم دارم...
خدايا.......تو كه از احساسم آگاهي....مرا به خودم وامگذار ....كه اينچنين از درون بپوسم!
و كمكم كن ......و به من صبر و تحمل عطا كن....
خدايا ...تنهايم!.......هم در زمين و هم آسمان....امااز تو فقط خواهانم كه غربت آسمان را از من بگيري!........چرا كه غم تنهايي آسماني .....بسيار غمناكتر است!
و من باز هم صبر ميكنم...و باز هم ....به اميد روزي كه وصال برايم معنا پيدا كند....