تبليغاتX
عروسک تو
 

 


                     عروسک تو              

 




 

درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

دوستان

نويسنده :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :

تبليغات ويژه قالب ساز :
 

یک ماه هم گذشت

خالی و سرد٬ بدون خبری٬ بدون شادی

فقط به انتظار

شش حرف و چهار نقطه!

کلمه کوتاهیه. اما معنی اون رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی.

تو این کلمه شش حرفی

ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

تنهائی٬ چشم براه بودن٬ غم٬ غصه٬نا امیدی٬ افسردگی٬ پشیمونی٬

 بی خبری٬ دلواپسی

برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد.

 و خیلی راحت نوشته می شن٬

باید زجر و سختی رو تحمل کرد تا درست درک شون کرد.


نويسنده: pep مورخ: پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 20:46
      |+|

خداوندا

خود را تقدیم تو می دارم

با من کن و از من ساز آنچه خود اراده می کنی

از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم

مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد

برای کسانی که با قدرت تو عشق تو و راه تو یاریشان خواهم کرد

باشد که همیشه بر اراده ات گردن نهم

{-*آمین*-}

********************

خداوندا

من اکنون آماده ام که تمام خوب و بد وجودم را به تو بسپارم

وتمنا دارم یک یک نقص های درونم را که سد راه خدمت به تو

و همنوعان من است برطرف کنی

وقدرتی عطا فرما

تا از این پس به خدمت تو کمربندم

{-*آمین*-}


نويسنده: pep مورخ: دوشنبه ششم خرداد 1387 در ساعت: 16:37
      |+|
 

اگر بیدار نباشم شب می تواند هر جا که دلش می خواهد بیتوته کند.

 

وقتی چمدانم را باز  می کنم

 

شب به همراه جامه هایم بیرون می ریزد. وقتی لیوان را بر می دارم شب سرزیر می شود.

 

وقتی آخرین سطر نامه ام را می نویسم کلمه هایم بوی شب می گیرند.

 

باید بیدار باشم و هندسه قشنگ حرفهایت را به جنگل های تاریک و مرداب های خاموش

نشان بدهم.

باید آنچنان از عشق تو پر شوم که دلهای نا امید جانی تازه بگیرند.

 

باید غبارها را از روی گنبدهای بلور دور کنم.باید به تمام دشتهایی که پای عاشقان به آنجا

رسیده

 

سربزنم. باید در  جستجوی نیمی دیگر از قلبم باشم که فرسنگ ها از من فاصله دارد.

 

وقتی زمین فقط بر یک مدار می گردد دلم می گیرد. کاش صبح از میان گیسوان تو طلوع

می کرد.

آن وقت می توانستم صدایت را در آیینه ببینم.

 

به من بگو حوا خستگی اش را زیر کدام درخت به در کرد..!

 

چه کسی زودتر عاشق شد آدم یا حوا..؟

 

چه کسی زودتر سیب را بویید..؟

 

اولین دلتنگی سهم کدامشان بود..؟

 

اولین قطره اشکی که در عالم فرو چکید در چشمان کدام یک از آنها درخشید؟

 

به من بگو کی عاشق بشوم..! ساعت هفت برای عاشق شدن دیر است.

 

به من بگو گلهای آفتابگردان ساعت چند از خواب بیدار می شوند..!

 

من از کودکی عاشق یک قناری سبزم که شبی از روزن آسمان در اتاقم افتاد.

 

او آوازهای بلند ازلی را به من آموخت و صادقانه گفت که چگونه گاهی از یک پرتقال زیبا

می توان

به آفتاب رسید و چگونه می توان بالهای یک فرشته را قرض گرفت وبه جای پرهای پروانه

 

نگاهت را میان برگ های دفتر شعر گذاشت.

زندگی آنچه زیسته ایم نیست بلکه چیزی است

 که بیاد می آوریم تا روایتش کنیم.


نويسنده: pep مورخ: چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 در ساعت: 20:53
      |+|

بعد تو پنجره ها رو به کسی باز نشد

                            هیچ کس با من دلسوخته دمساز نشد

بی تو یک عمر نوشتیم نقطه سر خط

                            نقطه های سر خط بعد تو آغاز نشد

بغضها بعد تو در حنجره هامان یخ بست

                          ذره ای زمزمه از سوز تو آواز نشد

گر چه پروانه صفت دور تو گشتیم ولی

                         پر زدن دور سر شمع که پرواز نشد

سبزه ها را گره با عشق ورود تو زدیم

                        این گره غیر تو با دست کسی باز نشد

*****

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

*****

هیچ کس راز دل خسته ام را ندانست . هیچ کس از پشت پنجره سکوت ، چشم های اشکبارم را ندید و بر دل تسکین نداد . چه لحظه ها که در حالت غریب تنهایی جز سکوت هیچ نبود و من بودم و دل بودو خدای دل.
از خودم می پرسم: چرا دنیای دلم این قدر با حادثه ها بیگانه است ؟چرا هیچ صدایی را از عمق فاصله ها نمی شنوم ؟ از خودم می پرسم چرا چشم ها این قدر دروغگو شده اند ؟ چرا حرف ها پشت چشم ها پنهان شده اند ؟ چرا دیگر هیچ پرنده ای عشق پرواز را در دل زنده نمی کند ؟ چرا بال های آرزو ها شکست ؟ چرا نگاه پنجره تا به ابد به کوچه بن بست دوخته شد ؟ چرا تپش احساس رنج دوران شد ؟ چرا قلب عاشق هر زمان رنج دیدن شد و چرا خدای دلم صدایم را نشنید و چرا رهایم نساخت از بیزاری ثانیه ها.
و من مسافری غریب در شهری غریب باز هم این گونه زمزمه می کنم :
دل اگر مرد ، نگاه اگر افسرد ، خدای اگر رها کرد ، دنیا اگر بیداد کرد ،اگر حادثه ها یکی شد ، اگر نبض زمین دروغ شد ، و اگر هنوز چشم ها منتظرند...

 پس چرا خدایم صدایم نشنید؟


نويسنده: pep مورخ: یکشنبه پنجم اسفند 1386 در ساعت: 13:2
      |+|

يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشيم...

 حق به شب بو بدهيم...

 و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!!

 و به انگشت نخي خواهيم بست تا فراموش

 نگردد فردا...!

 زندگي شيرين است!

 زندگي بايد کرد...

 و بدانم که شبي خواهم رفت .... !!!

و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي


نويسنده: pep مورخ: چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 در ساعت: 19:46
      |+|
با توام ای سهراب ...


یادته گفتی بهم تا شقایق زنده است زندگی باید کرد..

 
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد..

 دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد .

یادته گفتی بهم اومدی سراغ من/ نرم و اهسته بیا

 که مبادا ترکی برداره/ چینی نازک تنهایی تو


اومدم اهسته نرمتر از یک پر قو/ خسته از دوری راه

خسته و چشم به راه .

یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار/ فکر کنم شدم دچار.

تو خودت گفتی تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه

آره تنها باشه/ یار غم ها باشه .

یادته می گفتی گاهگاهی قفسی می سازم

می فروشم به شما

تا به اواز شقایق که در آن زندانیست

 دل تنهاییتان تازه شود .

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه سهراب

 ساحل یک نفسه .

نیست که تازگی داره این دل تنهایی ما

پس کجاست اون قفس شقایقت/ منو با خودت ببر به قایقت.

راست می گفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

آره کاشکی دلشان پیدا بود.

من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب


تو خودت گفتی بهترین چیز...

 رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است.


نويسنده: pep مورخ: سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 در ساعت: 17:32
      |+|
دلم عجيب براي کسي تنگ شده است....

اين روزها که نيستي چرا پنهان کنم دلم براي کسي تنگ شده است. عقربه ساعت، فاصله، اشک و انتظار واژه‌هايي هستند که روزي هزار بار در ذهنم تکرار مي شوند.
هر چند که اشک چيزي است که بيش از همه با آن سرو کار دارم اما دوري تو مصيبت کمي نيست که بتوان حق آن را با اين سوگواريهاي اندک ادا کرد. ديگر نه جلوي چشمانم تصوير روشني از تو دارم، نه صدايي از تو در سيم تلفن هست. کاش خبري يا نامه‌اي از تو داشتم که اينطور خود گم کرده به دنبال دست آويزي براي آرامش نباشم.
اين روزها که نيستي خانه بوي نم غربت مي‌دهد. حتي نسيم با پنجره قهر است که بخواهد خبري از تو بياورد. اما برايت بگويم چقدر دلشوره‌هاي عاشقي قشنگ است. ترس از اينکه براي کسي تمام شوي، ترس از اينکه کسي فراموشت کند. دوراهي دلهره‌اي که براي کسي باشي يا نباشي.
اشکهايم را يکي يکي از چشمانم در خلوت برمي‌دارم و زيرفرش يا لاي کتاب مي‌گذارم که کسي از وجود آنها باخبر نشود. نمي‌خواهم دلتنگيهايم براي کسي فاش شود.
اين روزها که نيستي دلم عجيب براي کسي تنگ شده است....


نويسنده: pep مورخ: چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 در ساعت: 21:58
      |+|
چه کسی می گوید (( زندگی رسم خوشایندی است )) ؟
بی گمان هیچ ندیده ز رنج مردمان
شاخه هايی بی برگ
خانه ای بی سامان
واقعيت اين است:
زندگی رسم دردناکی است
بايد آموخت به رنج


زندگی همچون پنجره ای است
پنجره ای که رو به سياهی باز است
شيشه هايش تاريک
و در آن سوی پنجره
منظره ای است
منظره ای از جنس تخته سياه
چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟


زندگی همچون خزانی ست بی پايان
روشنی اش کوتاه
آفتابش کم فروغ
می توان خورشيد را بر لبه ديوار ديد
که به گلدان پژمرده روی ديوار
گرمايی نمی بخشد
درختان کنار جاده
در حسرت يک برگ سبز
چشم به راه بهار می ميرند
اين خزان را اميد بهاری نيست
چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟


(( زندگی چيزی نيست که لب طاقچه عادت
از ياد من و تو برود ))
آری ! درد را نمی توان از ياد برد
آدمی هر روز در حسرت يک روز بی رنج
رويایی است شيرين
که برايش تعبيری نيست
روزها از پی هم می گذرند
چه رنج بی پايانی است
اين روزهای سرد و تاريک عمر
چه نادان است کسی که عاشق دنياست...
پرده هايی رنگی بر ديوار اين ويرانه آويخته
و گمان می دارد که چه سبز است اينجا


چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟
خانه اش ويران باد
واقعيت اين است :
زندگی رسم دردناکی است
بايد آموخت به رنج ...

نويسنده: pep مورخ: دوشنبه هفتم آبان 1386 در ساعت: 16:9
      |+|

سمت و سوی زندگیت را باید عوض کنی ،

 

از فکر به احساس ،

 

از منطق به عشق

 

و از قیاس به نغمه ای دلکش و عاشقانه.

 

این کاری ممکن است ، شدنی است.

 

 زیرا نغمه و آواز و ترانه به دل های ما نزدیک ترند ، تا فکر .

 

رابطه نغمه و دل ، رابطه ای طبیعی است .

 

رابطه  شور عاشقانه و دل ، رابطه ای طبیعی است .

 

بدیهی ست عشق برای دل ، طبیعی تر از منطق است .

 

منطق را می آموزند ، اما عشق آمدنی است نه آموختنی.

 

عاشقی نه به کسب است و نه به اختیار .

 

عشق ، سرشت و سرنوشت ماست .

 

منطق، اختراع اجتماع است ،

 

عشق، موهبتی الهی ست.

 

این موهبت ، رسیده از میراث فطرت ماست.

 

در راه عشق ، وسوسه اهرمن بسیار است اما تو، گوش به پیغام سروش غیبی کن.

 

هواخواه خدمت باش .

 

آشنای عشق ، اهل رحمت است .

 

عشق والاست، هیچ چیز هم سنگ عشق نیست.

 

اگر عشقت را با دیگران قسمت نکنی ، میمیرد .

 

هنگامی که عشق میمیرد ، جنازه اش متعفن میشود. جنازه متعفن عشق ، نفرت است.

 

اگر عشق را بیش تر و بیش تر با دیگران قسمت کنی، انرژی عشق بیش تری

 

 از فراسو می جوشد و به سوی تو جریان میابد.

 

 زیرا ما به فراسو متصلیم و فراسو زمانی انرژی عشق را به سوی ما جاری می سازد

 

 که ما آن را به سوی هستی جاری ساخته باشیم.

 

سهیم کردن دیگران در داشته های خود، چرخه ای را به وجود می آورد:

 

 تو داشته ها را در هستی جاری می سازی و فراسو نیز نعمت ها را

 

به سوی تو روان می سازد.

 

بنابراین دیگران را در آنچه که داری سهیم کن .

 

 عشق را نباید مخفی کرد،

 

عشق را باید جار زد .

 

 عشق را باید به خورشید ، ماه ، ستاره ، باران و باد گفت .

 

عشق را باید به آواز خواند و آن را جشن گرفت.

 

تنها در این صورت است که عشق شکوفا می شود و رایحه خود را در همه جا می پراکند.

 

هر چه بیش تر عشقت را ابراز کنی ، ناپدید تر میشوی.

 

عشق حقیقت است، نور است

 

و هنگامی که عشق را به خانه می آوری، تمامی سایه ها و اشباح، رنگ می بازند.

 

هر تلاشی برای نابود ساختن سایه ها و اشباح بیهوده است .

 

هر تلاشی برای سرکوبی نفس بیهوده است . عشق را بروز بده!

 

هرکاری میکنی باید حاکی از عشق تو باشد .

 

هر کلمه ای که بر زبان جاری می سازی باید سرشار از عشق باشد .

 

هر کاری میکنی باید بر یک چیز و تنها بر یک چیز تاکید کند: عشق ، عشق، عشق.

 

آن گاه روزی فرا خواهد رسید که دیگر از تو در تو نشانی نمانده است ،

 

 تو نیستی و به جای تو خدا نشسته است.

 

عشق راه است .

 

جایی در میانه راه ، تو و خدا با هم ملاقات میکنید .

 

فقط در راه عشق است که تو به سوی خدا میروی و خدا نیز به سوی تو می آید!!!

 


نويسنده: pep مورخ: دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 در ساعت: 21:11
      |+|
سلام به بچه های گل روزگار

واقعا" متاسفم که نمیتونم زود به زود بیام.

این روزا هم خیلی حالم بد و هم سرم هم خیلی شلوغه.

فقط اینو بدونید داره همه چیز تموم میشه.

اونی که این وبلاگ و براش درست کردم داره میره برای همیشه.

واسه همین  دارم روزای خیلی بدی رو پشت سر میزارم.

اين دو تا مطلب رو از دست نديد خيلي قشنگ هستن مطمئنم خوشتون مياد.

ashk

این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست.ماهی کوچکیست که دارد نهنگ می شود.

ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد وبوی دریا هوائی اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس.اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!

آدم ها ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه.

اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است.

هیچکس نمی تواند نهنگی را در تنگ نگه دارد.

تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟

و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و دریا مختصر می شود

 و وقتی قلب خلاصه می شود وآدم قانع.

این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد واین تنگ تنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس.

کاش راه آبي به نامنتها مي كشيدي وكاش اين قطره را به بي نهايت گره مي زدي.كاش...

بگذريم....

دريا و اقيانوس به كنار نامنتها و بي نهايت پيشكش.

كاش لااقل آب اين تنگ را گاهي عوض مي كردي.اين آب مانده است و بو گرفته است.

و تو مي داني آب هم كه بماند مي گندد.آب هم كه بماند لجن مي بندد.

و حيف از اين ماهي كه در گل و لاي بلولد و حيف از اين قلب كه در غلط بغلتد!!!

ashk

گفتند:چهل شب حياط خانه ات را آب و جارو كن.شب چهلمين خضر(ع)خواهد آمد.

چهل سال خانه ام را رفتم و روبيدم و خضر(ع)نيامد.

زيرا فراموش كرده بودم حياط خلوت دلم را جارو كنم.

                                          *****

گفتند:چله نشيني كن.چهل شب خودت باش و خدا و خلوت.

شب چهلمين بر بام آسمان خواهي رفت.و من چهل سال از چله ي بزرگ زمستان

تا چله ي كوچك تابستان را به چله نشستم.اما هرگز بلندي را بوي نبردم.

زيرااز ياد برده بودمكه خودم را به چهلستون دنيا زنجيركرده ام.

                                         *****

گفتند:دلت پرنيان بهشتي است.خدا عشق را درآن پيچيده است.پرنيان دلت را واكن

تا بوي بهشت در زمين پراكنده شود.

چنين كردم بوي نفرت عالم را گرفت.و تازه دانستم بي آنكه باخبر باشم شيطان از دلم

چهل تكه اي براي خودش دوخته است.

به اينجا كه مي رسم نا اميد مي شوم .

آنقدر كه مي خواهم همه ي سرازيري جهنم را يكريز بدوم.

اما فرشته اي دستم را مي گيرد .و مي گويد:هنوز فرصت هست به آسمان نگاه كن.

خدا چلچراغي از آسمان آويخته است كه هر چراغش دلي است.دلت را روشن كن.

تا چلچراغ خدا را بيفروزي.فرشته شمعي به من مي دهد و مي رود.

                                                 *****

راستي امشب به آسمان نگاه كن ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است.


نويسنده: pep مورخ: یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 در ساعت: 20:41
      |+|
  امروز سكوتي سنگين ، دلم را فرا گرفته

و من از اين سكوت ، در هراسم ،

حس مي كنم حتي جرات شكستن اين سكوت را ندارم
.

تمام طول روز ، كنار پنجره ي اتاقم مي نشينم ، بي هيچ كلامي ،

و هيچ نمي يابم تا مرهمي بر اندوه دلم باشد ،

حتي قطره اشكي نيز ندارم تا آرامم كند .

امروز من وامانده ام ،

احساس مي كنم اين اتاق با ديوارهاي بلندش ، حركت را از وجودم
 
 سلب كرده ،

گويي ديگر هيچ قدرتي ندارم ، درماندگي و خستگي امانم را بريده ،

و مرا تسليم اين پنجره ي بسته كرده است .

وقتي كه من تنها ، بي تو ، كنار ديوار اتاقم مي ايستم ،

آيا تو مي داني دل من به ياد كدامين روزهاست؟

آيا تو مي فهمي كه روزهاي آبي ام ، رنگ ديگري به خود گرفته اند ؟

و آيا درك مي كني كه لحظه هايم ، چگونه در سكوت و دلتنگي سپري
 
 مي شود ؟

حس مي كنم اتاق مي خواهد از درد تنهايي ام ، فرو بريزد ،

و مرا زير اين سكوت اندوهبار دفن كند .

مي داني ، بي تو ديوارهاي اين اتاق و پنجره هاي خاطراتم ، دلگير است ،
مي داني ، وقتي قرار نيست تو بيايي ،

آرزو مي كنم خورشيد هرگز طلوع نكند ،

آرزو مي كنم ديگر پرندگان آوازي نخوانند ،

و آرزو مي كنم تمام شقايق ها پژمرده شوند .

غوطه ور در اين سكوت هولناك با اين افكار درهم و برهم ،

ناگاه ، احساس مي كنم سالها از پي هم گذشته اند ،

و بعد از گذشت اين سالها ، بوي كهنگي تمامي خاطراتم را پر كرده ،

اما هيچ كس ، تنهايي ام را درك نكرده است .

نمي دانم ، نمي دانم چه بگويم و چگونه بگويم ،

آيا من همچنان دلتنگ مي مانم ؟

آيا باز هم پنجره ي دلم رو به ديوار باز خواهد شد ؟

و آيا روزي غربت و تنهايي ام پايان خواهد يافت ؟

و باز هم نمي دانم ، نمي دانم ....

ديگر روياهاي زيبايم را به فراموشي سپرده ام ،

ديگر نگاهم تنها بر خاطرات تلخ خيره مانده ،

و ديگر صدايم تنها با آواي غم جاريست .

ناگاه از هجوم اين همه افكار پريشان ، بغضم مي شكند ،

آرام آرام اشك از گونه هايم سرازير مي شود ،
و باز هم بيشتر تنهايي ام را حس مي كنم ...

اما نه ،

چشمانم ، در سايه ي اين تنهايي ها ، همچنان در انتظار است ،

و هنوز هم تا پرتو طلوعي ديگر ، منتظر توست تا باز آيي ،

آري ، بازا ،
بازا تا درد تنهايی ام را در تو فرياد کنم ،

بازا و با باز آمدنت ، غوغاي غمبار غروب و تنهايي را از دلم دور كن ،

و آسمان دلم را ، چون گذشته ، آبي كن ...

نويسنده: pep مورخ: یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 در ساعت: 19:54
      |+|

خدا گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟...

 عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.

او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.

خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.

عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.

اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.


نويسنده: pep مورخ: دوشنبه چهارم تیر 1386 در ساعت: 21:13
      |+|

فاطمه، يك “زن” بود، آن‌چنان كه اسلام مي‌خواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كوره‌هاي سختي و فقر و مبارزه و آموزش‌هاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وي در همه‌ي ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود.

مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش.

مظهر يك “همسر” در برابر شويش.

مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش.

مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.

وي خود يك “امام” است، يعني يك نمونه‌ي مثالي، يك تيپ ايده‌آل براي زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زني كه مي‌خواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ي مدامش در دو جبهه‌ي خارجي و داخلي، در خانه‌ي پدرش، خانه‌ي همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ مي‌داد.
نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوه‌هاي خيره كننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفت‌انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظيم علي است.

خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است.

ديدم فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

فاطمه، فاطمه است.

                                                                                    ((دکتر علی شریعتی))      

   


نويسنده: pep مورخ: جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 در ساعت: 18:21
      |+|
سلام

من اومدم....!

بعد ۲ ماه آموزشی دوباره پیدامون شد.

اولین کار میخوام آپدیت کنم بعد به شما سر بزنم ببینم چه می کنید.

دلم برای شما و وبلاگ یه ذره شده بود.

ولی از این به بعد هستم قول میدم.

 

يك شب يك روز يك شب يك روز يك شب يك روز...تا چند بايد بشمرم تا تمام شود اين شب ها و روزها....خيلي مانده خدا؟

 

در زلال شب 

شب هایم بارانی است .....

روزهایم میگذرد ...

من باران اشك می خواهم ...

     آنقدر باران می خواهم، تا بتوانم با آن           تمامی دلتنگي هايم را در آن زلال کنم    

  ashk

خدایا....!

از پنجره تقصیر به من نگاه نکن..
من همانم که تو گفتی
اشرفم در همه عالم!!
پس چه شد آن همه تاجم
که کنون از تو ندارم؟؟؟
 
عادتم ترک شده معتمد عــشــــــــــق توام
کارم با خودم تمام شده....
همچنان باران بی مهری می بارد
همچنان اشک من می بارد
آخر می خواهم زمین را سیراب کنم
حتی از اشک دوری او!!!!!
 
کمکم کن ای خدا
مرا به آینه نسپار
دیگر...
کاغذهای تاخوردهُ ساعتهای شنی زندگی بی ثمرم تمام شده!!!!
مــــــــــــــــــــــــن
نه کاغذهای جدید می خواهم...
نه ساعتهای شنی برگردانده....
نه زندگی ثمر بخش!!!!
 
من تو را می خواهم با همهُ از دست رفتگی ام!!!
با همهُ دور ماندگی ام از تو
 
می دانم که می دانی
کسی به من گفت:
فراموش شوندگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش     نمی کنند!!!!
پس چه شد که تو مرا فراموش کردی؟؟؟؟؟؟؟
 
خدایا جواب مرا بده....
کمکم کن خدایا...
 
بگذار نگذارند که عاشقان تو
تو را بیش ازاین از دست دهند.....
بگذار پایان یابد عصر یخبندان ذهن!!!!!!!
بگذار....
گرچه گذارده ای اما ما نمی بینیم
کمکم کن ....
بی کمکت هیچم....
و
با کمکت نزدیک تو

نويسنده: pep مورخ: سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 در ساعت: 20:39
      |+|
سلام عزیزان

امیدوارم خوبه خوب باشید.

اومدم موقتی خداحافظی کنم.

آخه شنبه دارم میرم پادگان و تا ۲ماه دیگه نیستم.

شرمنده دیگه

راستی اینم بگم که دیروز تولدم بود بخاطر مشکلات نتونستم بیام به آپم.

پس خداحافظ تا ۲ماه دیگه

یا حقashk

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .
داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد . به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد .دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت : «عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست­دادي،تنها يك روز ديگر باقي­است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن . »

لا به لاي هق هقش گفت: « اما با يك روز ! با يك روز  چه كار مي توان كرد !؟ »

خدا گفت : « آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در   نمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد .» و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : « حالا برو و زندگي كن .»

او مات و مبهوت، به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد . اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد... بعد با خودش گفت :وقتي قردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم .

آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ،       مي تواند...

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد . روي چمن خوابيد .     كفش دوزكي را تماشا كرد .

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه     نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد .

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : « امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود ! »

images03.jpg

ashk

هر قاصدكي يك پيامبر است
ساکت و ساده و سبک بود.قاصدکی که داشت می رفت.
فرشته ای به او رسید و چیزی گفت.
قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید.
قاصدک رو به فرشته کرد و گفت:
اما شانه های من ضعیف است. زیر بار این خبر میشکند.      من نازک تر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم.
فرشته گفت:
درست است، آن چه تو باید به دوش بکشی ناممکن است و سنگین؛
حتی برای کوه.
اما تو می توانی، زیرا قرار است بی قرار باشی.
فرشته گفت:فراموش نکن. نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر.
آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد.
حالا هزاران سال است که قاصدک می رود، می چرخد و می رود ، می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد.
دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود.خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است.پنجره بسته بود و تو نشنیدی و او رد شد.
اما اگر باز هم قاصدکی دیدی، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود. از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد...


نويسنده: pep مورخ: پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 در ساعت: 20:10
      |+|

از خدا یک کمی وقت خواست
وای ای داد بیداد
دیدی آخر خدا مهلتش داد

*
آمد و توی قلبت قدم زد
هر کجا پا گذاشت
تکه ای از جهنم رقم زد

*
او قسم خورد و گفت
آبروی تو را می برد
توی بازار دنیا
مفت قلب تو را می خرد

*
آمد دور روح تو پیچید
بعد با قیچی تیز نامریی اش
پیش از آنکه بفهمی
بالهای تو را چید

*
آمد و با خودش
کیسه ای سنگ داشت
توی یک چشم بر هم زدن
جای قلبت
قلوه سنگی گذاشت
قلوه سنگی به اسم غرور
بعد از آن ریخت پرهای نور
وشدی کم کم از آسمان دور دور

*
برد شیطان دلت را کجا، کو؟
قلب تو آن کلید خدا ، کو؟

*
ای عزیز خداوند
پیش از آنکه درآسمان را ببندند
پیش از آنکه بمانی
توی این راههای به این دور و دیری
کاش برخیزی و با دلیری
قلب خود را از او پس بگیری.

ashk

دستمال كاغذي به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي‌كني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر ساده‌اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي‌شوي
چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي
پس برو و بي‌خيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه‌اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌هاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانه‌هاي اشك كاشت.

عرفان نظرآهاری


نويسنده: pep مورخ: سه شنبه هفتم فروردین 1386 در ساعت: 15:18
      |+|

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
 
و من چون شمع میسوزم و...
 
 دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
 
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
 
درون کلبه ی خاموش خویش اما
 
کسی حال من غمگین نمی پرسد
 
ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
 
درون سینه ی پر جوش خویش اما
 
کسی حال من تنها نمی پرسد
 
و من چون تک درخت زرد پاییزم
 
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
 
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

گفتم: «بمان!» و
گفتم: «بمان!» و نماندی!
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم: نردبان ترانه تنها سه پله دارد
سکوت ...... صعودُ ..و.. سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...

تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!
حالا،دوباره این من و ُ این تاریکی و ُ
این از پی کاغذ و قلم گشت.
گفتم : « - بمان!» و نماندی!
اما به راستی،ستاره ی نیاز و نوازش
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،
این ترانه ها در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟


نويسنده: pep مورخ: یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 در ساعت: 11:17
      |+|
سلام

چه خبرا؟چه می کنید؟

ما رو نمی بینید خوشید؟

من که خیلی خوشحالم آخه دیروز بعد ۸ روز از پیشش اومدم.

امروزم ۲تا کتاب از شریعتی خریدم((عاشقانه ها و عارفانه ها))

الانم میخوام از این ۲تا کتاب بنویسم.

با اجازه

ashk

مهربانی((عاشقانه ها))

مهربانی جاده ای است

که هرچه پیش تر روند،خطرناک تر می گردد.

نمی توان بازگشت....

اما لحظه ای باید درنگ کرد

وشاید چند گامی بر بیراهه رفت.

مدتی است بر جاده ی هموار می رانیم...

حرف های نزدیک دارند فرا می رسند،

خطرناک است!

ashk

نگریستن((عارفانه ها))

خورشید از سینه ی دریا سرزده است و من

- در حالی که همه بودنم،

تمام زندگی کردنم،

به یک "نگریستن"مطلق بدل شده است-

چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام

و همچون شمع که در "گریستن"خویش،

قطره قطره می میرد-

ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم.

ashk

آدمی زاد هر چه انسان تر می شود

چشم به راه تر می شود.

این حقیقت زیبائی است که همواره می درخشد.


نويسنده: pep مورخ: چهارشنبه نهم اسفند 1385 در ساعت: 17:3
      |+|

دکتر شريعتي ميگه وقتي نميتوني فرياد بزني ناله نکن!!

خاموش باش قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟؟

 تو محکومي به...

 زندگي کردن تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي!!

ashk

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ........

 بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ......

 بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .........

 او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ....

 صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ............

 در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است........

 بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ........

 مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ....

 مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...

 بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ....

 غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ..........

 روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است..........

ashk

آرزويم اين است

كه بيرون نرود اشك ز چشمت هرگز مگر از شوق زياد
و نشيند لبخند به سراپاي وجودت هر وقت
دوست دارم كه به پهناي شب وروز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي خواهد وبه لبخند تو از خويش رها
مي گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه
 دلت مي خواهد.

نويسنده: pep مورخ: یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 در ساعت: 21:47
      |+|

سلام به عزیزان بهتر از جانم

من برگشتم به خونم((خوش اومدم))

دیگه از اینجا نمیرم.بمیرمم نمیرم.

ashk

این پست طولانی اگه حالش و دارید بخونید

السلام

 

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِ­الْمُؤْمِنينَ وَابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَ عَلى جَميعِ اَهْلِ الْاِسْلامِ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ و لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ وَ اَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فيها

وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُمْ بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِيائِهِمْ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ وَ لَعَنَ اللَّهُ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَكْرَمَ مَقامَكَ وَ اَكْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَللَّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ

يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَ اِلى فاطِمَةَ وَ اِلَى الْحَسَنِ وَ اِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَ بِاْلبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَ عَلى اَشْياعِكُمْ بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِيِّكُمْ وَ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِكُمْ وَالنَّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىٌّ لِمَنْ والاكُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عاداكُمْ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَكْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَ مَعْرِفَةِ اَوْلِيائِكُمْ وَ رَزَقَنِى الْبَرائَةَ مِنْ اَعْدائِكُمْ اَنْ يَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْيا وَالْآخِرَةِوَ اَنْ يُثَبِّتَ لى عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ وَ اَسْئَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِىَ الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ­اللَّهِ وَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَ اِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ بِالْحَقِّ مِنْكُمْ وَ اَسْئَلُ اللَّهِ بِحَقِّكُمْ وَ بِالشَّأْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ يُعْطِيَنى بِمُصابى بِكُمْ اَفْضَلَ ما يُعْطى مُصاباً بِمُصيبَتِه مُصيبَةً ما اَعْظَمَها وَ اَعْظَمَ رَزِيَّتَها فِى الْاِسْلامِ وَ فى جَميعِ السَّمواتِ وَالْاَرْضِ اَللَّهُمَّ اجْعَلْنى فى مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ اَللَّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

اَللَّهُمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبَرَّكَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَ ابْنُ آكِلَةِ الْاَكْبادِ اللَّعينُ ابْنُ اللَّعينِ عَلى لِسانِكَ وَ لِسانِ نَبِيِّكَ صَلَى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فى كُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فيهِ نَبِيُّكَ صَلَى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْيانَ وَ مُعاوِيَةَ وَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الْآبِدينَ وَ هذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيادٍ وَ آلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ اَللَّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَالْعَذابَ الْاَليمَ اَللَّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ فى هذَا الْيَوْمِ وَ فى مَوْقِفى هذا وَ اَيَّامِ حَياتى بِالْبَرائَةِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَ بِالْمُوالاتِ لِنَبِيِّكَ وَ آلِ نَبِيِّكِ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ.

ع6

ashk

 

خدایا

 

سنگین آمده ام و با کوله باری از گناه سبک بازم گردان

 

خدایا

 

سبک آمده ام و با دستهایی تهی سنگین بازم گردان

 

خدایا

 

همه عشقها جاده های منتهی به تست .موانع را از پیش پای وصال بردار

 

ای خدای مجیب

 

کدام دوست هر گاه بخواهیم حاضر است؟!

 

کدام محبوب هر گاه که بخواهیم پاسخگوست؟!

 

اگر تو هیچ نگفته بودی جز همین کلام که : اجیب دعوه الداع اذا ذعان

 

 هر گاه مرا بخوانند پاسخ می گویم

 

برای آتش زدن به جان عاشقانت کفایت میکرد . تو عین اجابتی به ما خواندن بیاموز

 

ای خدای رمضان

 

میهمانی تو دعوت به نخوردن و نخواستن است . دعوت به پرهیز و ستیز است.

 

همچنانکه دوست داشتنت دعوت به پذیرش ابتلا و بلا.

 

به ما تفهیم کن که تو جهان را چگونه نگاه میکنی؟

 

ای خدای شب قدر

 

شب قدر بی تردید مجرای نزول برکات توست.

 

ظرف وجودمان را برای پذیرش برکاتت وسعت بخش!

 

خدایا

 

کاری بکن که دل قرار بگیرد...

 

*********

 

آنگاه که گفتی:...

 

آنگاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی بر من توکل نما.

 

 سوره مبارکه نمل 79

 

آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی به من امیدوار باش.

 

 سوره مبارکه زمر/53

 

آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی نیتت را پاک و الهی کن.

 

سوره مبارکه فاطر 29-30

 

آنگاه که دوست داری به آرزویت برسی به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم.

 

سوره مبارک غافر60

 

آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش

 

که من همواره به یاد تو هستم.

 

سوره مبارکه بقره 152

 

آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی نماز را به یاد من بخوان.

 

سوره مبارکه طه14

 

آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت در توبه به روی تو باز است.

 

سوره مبارکه قصص 67

ashk

براي تو مي نويسم كه قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد.

براي تو مي نويسم كه دل من براي اين آمده است كه تو در خود بنشاند.

براي تو مي نويسم كه جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود

آري براي تو مي نويسم كه نه تنها مانندت نيافريده اند بلكه همه از تو جان مي گيرند.

********

اي محبوب: اي معبود :اي مقصود:

جان شيفته مرا در آغوش پر باران خود طاهر كن و تنديس اين دل باخته شيدا را

با امواج پر تلاطم عشقت نوازش ده كه من محتاجم به تو :

محتاج به مهرت: به خشمت :به رحمت:به بودنت و به تو .

درياب:اين نياز مند خسته را درياب.

*******

درياب:اين نياز مند خسته را درياب.

دست به دامان کدام وسيله بزنم که از تو محکمترباشد؟

تمنايم را به کدامين درگاه ببرم که از تو شنواترباشد؟

اشکهايم را بر شستشوی دل چه کس بريزم که از تو بکرتر باشد؟

بوسه ام را بر کدامين لبان بگذارم که از تو لايقتر باشد؟

نگاهم را به چه جهت بگردانم که از تو زيباترباشد؟

 گامهايم را در چه مسير بردارم که از تو بافرجامترباشد؟

سينه ام را بر چه کس شرحه سازم که از تو صادقتر باشد؟

شراب عشقم را به کدام جام بريزم که از تو محبوبتر باشد؟

به کدام سمت کشيده شوم که از تو مجذوبتر باشد؟

********

 ای روشنائی مهتاب من؛ای درخشش افتاب من؛ای سرشک شب تاب من؛

ای شاهد بيتاب من ای که دلم را به دستت سپرده ام شايد که با خنجرعشقت

 شرحه شرحه اش کنی و با نرگس مستت شاهد باشی که بر تمام ياخته هايش نوشته ام:

تورامی پرستم ای ؛

حکايت؛روايت؛محبت؛صداقت؛نبوت؛امامت

 ای؛ انکه تو هستی تمام بودن ونبودنهای من

ای کمال؛افتخار؛ظريف الظهور؛معنی المعانی

 مگذاردراين دل سودا زده و اين شيدای بی فرجام انتظاربميرد

 بيا تا با هم دلمان را به خنجر محبت بشکافيم و خدای را از ملکوت اعلی

 به جلوس بر سينه سودازده مان دعوت کنيم و به تمنا بنشينيم که اسرافيل رافراخواند

 تا در صورش بدمد ؛و همه امدگان و نامدگان و رفتگان را به گرد ما جمع کند؛

 وملائک را بخواند که بار ديگر سر به سجود فروبرند واينبار التماس کنيم

که مشيتش را بر ان دارد که ابليس هم سر از سجود بر ندارد.

*****

آنگاه:

گل ما را بهم اميزد و مائی بيافريند که مولودش فقط هابيل باشد

اينبار استدعا کنيم که به احترام عشقی که قدوم مبارکش را بر جايگاه او نهاد

و بر مسندش جلوس فرمود مارا بنهد که بهشتی از صداقت ؛بکارت؛طهارت؛بلاغت؛محبت؛

درنهايت برعرش اعلی بسازيم و بدانجا تبعيدمان کند نه به کره خاکی و نه در بين نسل قابيل

اينبار مائی که افريد ترکيب راستين هدف وعمل خلقت او خواهيم بود

اگر اينبار خطا کرديم بر مانبخشايد و انچه سزاواريم بر ما نازل فرمايد

خدايا؛پروردگارا؛ اگر انسان را به اينگونه از عشق می افريدی

 چه خللی بر عظمت تو وارد می شد که ابليس را اراده فرمودی تا به خلقتت بنگرد

و ما را به اين جهنم راندی که ما بيگناه بوديم و اصل گناهمان تو بودی

 و مشيت واراده تو بر اين بود ...مگر نه اينکه ما کجائيم و چه ميکنيم وکه هستيم و ...

همان است که تو ميخواهی و تو ميکنی و تو ميبری ؟

من اينک محتاج باريدنم ولی حوصله بارانم نيست...

ديشب اسمان ؛اين يگانه همدم دلتنگيهای شبانه من؛

در پهن دشت بيکران سينه پرمهرش غم جانگدازی شعله بر کرانه ها افروخته بود

اونيز چون من دلگيروفکور به زمين خيره شده بود و با من همدرد بود

 صدای ضجه دردناکش گوش افلاک را پر کرده بود

در گوشه چشمان پر خمارش سرشکی در انتظار بارش بود

او امروز توده از دل گشود و باريد و باريد و سرشکش تک تک سلولهای ادميان را به لرزه افکند

ای کاش در من هم توان باريدن بود ای کاش اسمان دلگير سينه من هم می باريد

ای خدا؛ای عظمت وجود؛ای هستی بخش ؛ای انکه بودونبودما در مشيت توست

به من حوصله باريدن عطافرما که من نيازمند باريدنم

اگر ديدگان من را مقرر به خشکی فرموده ای توان وتاب تحمل عطا فرما

حس زيبائی است محبوب را در سينه حبس کردن

 ولی غم سنگين و دردناکيست معبود را دربند ديدن

ايا سکوت من ميتواند طغيان درون مرا به فريادی از ناشنيده ها بدل سازد.

ايا درون من شکوفه ای هست که دربهار زندگيم بشکفد يا من هميشه بردم و سرما

وهميشه دربندی هستم دربندها اسير ودرسرما گرفتار

من تاری هستم که عنکبوت نبودنها بر پيکره جهان تنيده است

من غباری هستم که چهره زيبای روزگار را می الايد

من که هستم؟

من چه می کنم؟

به کجا می روم؟


نويسنده: pep مورخ: یکشنبه یکم بهمن 1385 در ساعت: 15:23
      |+|
خداحافظ دیگه رفتم پایان ثانیه منم هرجا که ساعت ببینم عقربه هاش و میشکنم

حتی نشد واسه یبار من بدیات خوب کنم خورشید و کشتم که دیگه خودم به جات غروب کنم

 

سلام به دوستان گلم

 امروز یعنی ۲۲ اردیبهشت درست یک سال از آشنائی ما میگذره

پارسال برای اولین بار ساعت ۱۱:۲۵ دقیقه شب بهم زنگ زد  تا اذان صبح باهم حرف زدیم.

واقعا" یادش بخیر انگار همین دیروز بود

هرکی اومد دوسه روزی از دلم بازیچه ای ساخت دلمم مثل عروسک ساده بود دل به دلش باخت

بیخیال ما این آخرین آپ با ۴ تا شعر تموم می کنیم امیدوارم هرجا که هستید فقط شاد باشید

قول میدم هر چند روز بیام به همتون سر بزنم و کامنت ها بخونم

شاید یک وقت دیگه یک جای دیگه با یه اسم دیگه با یه وبلاگ دیگه زدم و اومدم سراغ همتون

((شاید))

فقط ما رو از خودتون بی خبر نزارید و فراموش نکنید

آرزومند آرزوهای زیبای شما حمید((pep )) 

 *****

سارا به سین سفره ما ایمان ندارد

بعد از آن تصمیم کبری ابر ها هم

یا سیل می بارد یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد

حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا هم کلاس اولی ست

هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید

این انتظار خیس ما پایان ندارد

ایمان برادر گوش کن...

نقطه سر خط

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد 

 *****

نیمه شب آواره و بی حس وحال              در سرم سودائی جانی بی زبان

  پرسه ای آغاز  کردیم  در  خیال               دل  به  یاد   آورد   ایام   وصال

ازجدائی یک دوسالی میگذشت              یک دو سال ازعمر رفت و برنگشت

 دل  به  یاد  آورد  اول  بار  را                    خاطرات   اولین   دیدار   را  

آن  نظر  بازی  آن  اسرار  را                     آن دو چشم مست آهووار را

همچو رازی مبهم وسر بسته بود             چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او                 همنشین و هم زبان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی                 این  چنین  آغاز شد دلبستگی 

وای ازآن شب زنده داری تاسحر              وای از آن عمری که با او شدبه سر

آمد و  در  خلوتم  دمساز   شد                    گفتگو ها  بین  ما  آغاز شد

گفتمش:درعشق پابرجاست دل             گر گشائی چشم دل زیباست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده              در پی عشق تو  سرگردان  شده

گفت: در عشق  وفا دارم   بدان              من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان              چون توئی مخمور , خمارم  بدان

گفتم:عشقت به دل افزون شده              دل ز  جادوی  رخت  افزون  شده

جز تو هریادی به دل مدفون شده             عالم  از  زیبائیت  مجنون  شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش            طعم بوسه ازسرم بردعقل وهوش

دیده  جز  بر  روی  او  بینا  نبود               همچو عشق من هیچ گل زیبانبود

روزگار , اما  وفا  با  ما  نداشت               طاقت خوشبختی ما  را  نداشت

پیش پای عشق ماسنگی نهاد              بی گمان از مرگ ما  پروا  نداشت

با من دیوانه پیمان ساده بست              ساده ام آن عهدوپیمان راشکست

بی خبر پیمان یاری را گسست              این خبر  ناگاه پشتم  را  شکست

آن  کبوتر  عاقبت  از  بند رست              رفت  و با  دلدار  دیگر  عهد  بست

باکه گویم او که هم خون من است         خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد باین وصل  او قسمت نشد          این گدا را مشمول آن رحمت نشد

عاشقان راخوش دلی تقدیرنیست          با  چنین  تقدیر  بد  تدبیر  نیست

از غمش با دود و دم  همدم  شدم          باده نوش غصه ی  او  من  شدم

مست و مخمور و خراب ازغم شدم          ذره  ذره  آب  گشتم , کم  شدم 

عشق من ازمن گذشتی خوشگذر          بعد از این حتی تو  اسمم را مبر

خاطرات ام  را  تو  بیرون  کن ز سر           دیشب از کف رفت  فردا  را  نگه

آخر این  یک بار  از  من  بشنو  پند           بر من  و  بر  روزگارم  دل  مبند

عاشقی  را  دیر  فهمیدی  چه  زود           عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه  آب  رفته  باز   آید   به   رود           ماهی   بیچاره   اما   مرده  بود

                    بعد از این هم آشیانت هر که هست

                   باش با  او  یاد  تو  ما را  بس است

*****

ميشد از بودن تو عالمي ترانه ساخت

كهنه ها رو تازه كرد از تو يك بهانه ساخت

با تو ميشد كه صدا همه جا رو پر كنه

تا قيامت اسم ما قصه ها رو پر كنه

اما خيلي دير دونستم تو فقط عروسكي

كور و كر بازيچه باد مثل يك بادبادكي

دل سپردن به عروسك منو گم كرد تو خودم

تو رو خيلي دير شناختم وقتي كه تموم شدم

نه يه دست رفيق دستام نه شريك غم بودي

واسه حس كردن دردام خيلي خيلي كم بودي

توي شهر بي كسيها تو رو از دور ميديدم

تا رسيدم به تو افسوس به تباهي رسيدم

شهر بي عابر و خالي شهر تنهايي من بود

لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود

مگه ميشه از عروسك شعر عاشقونه ساخت

عاشق چيزي كه نيست شد روي دريا خونه ساخت     

  *****    

این هم یکی از اولین شعر هائی که تو وبلاگ نوشته بودم

در کنار جاده ایستاده بودم 

                               به امید دیدارش   

                                                    او را میگویم       

 نیامد    

        نگرانش بودم  

                        پیغامش دادم

                                        باز نیامد    

                                                   پیک فرستادم  

 

جوابم نداد        

            نامه هایم را نخواند

                                   آنقدر دیر کرد    

                                                     که من خود رفتم   

 

متعجب شد  گفت :

                       همه فرار میکنند

                                           اما تو خود آمده ایی   

                                                            

 

آری من خود رفته بودم    

                           خسته و افسرده   

                                              دلگیر و دلشکسته

 

 

رفتم تا با رفتنم به همه بفهمانم که من هم بودم       

 

اما آنها  مرا ندیدند   

                     حال رفتم تا شاید بارفتنم یادم کنند 

 

                    هر چند میدانم که فراموش شده ایی بیش نیستم...


نويسنده: pep مورخ: شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 در ساعت: 1:9
      |+|
سلام به دوستان گلم امیدوارم همه خوب و خوش باشند این پست با بقیه پست ها فرق میکنه

تو این پست قصد دارم بعضی از کامنت های دوستان رو که برام نوشتن

بزارم ((البته خیلی زیاده و همشون زیبا ولی من تعدادیشون انتخاب کردم))

راستی با اجازه می خواستم پست قبلی حذف کنم

خوب قرار بود خودمو معرفی کنم

اسم من حمیدرضا وبچه کرج

 

بی توشعر خسته ام بی تاب شد

عشق در پستوی خانه قاب شد

بی تو ای تنها امید زندگی

قلب من خاموش چون مرداب شد

بس که بی تاب توام ای بی وفا

چشمه ی چشمان من بی آب شد

آه!ای تعبیرخوب بودنم

 نام تو در خلوتم مهتاب شد!!!

خیلی دوست دارم در مورد.........بی خیال ولش کن ندونید بهتره

خوب در مورد پپ بگم که بعضی ها پیپ میگن نمیدونم پپ جوزفه گواردیولا می شناسین یا نه اون

کاپیتان اسبق بارسلونا و تیم ملی اسپانیا بود و من اونو خیلی دوست دارم

ایدی های من تو یاهو مسنجر pep_upset&pep_kharabe هستش

تنها کسی که وقتی من باهاش می چتم می خندم بهار هستش که فکر کنم بیشتری ها می شناسیدش

وبلاگ زیباش هم www.baharno.blogfa.com اگه باهاش هنوز آشنا نشدید حتما" برید سراغش

بهار یکی از بهترین دوستای من البته آبجی گلم هستش و بخدا خیلی هم دوسش دارم و

امیدوارم هرجا که هستش  خوشحال و شاد باشه((بهار جون I LOVE YOU ))

قبل از اینکه بخواهم آپ کنم خیلی چیزا میخواستم بنویسم ولی........

راستی من بعد این پست دیگه آپ نمی کنم تا ۲۲اردیبهشت که بهترین روز زندگیم هستش

و من این روز هرگز تا آخر عمرم فراموش نمی کنم

اگه دوست داشتید سر بزنید خوشحالم می کنید و شاید آخرین آپم باشه وشاید...

دوست دارم برای اون پست راهنمائی ام کنید

آرزومند آرزوهای خوبتون هستم((حمید))

خوب ببخشید دیگه بریم سراغ کامنت های دوستان

 

 روزي خواهم سرود قصه ي امدنت را از راهي دور


از سرزمين سبز از ديار باران از وادي نور


روزي خواهم سرود قصه ي تنهايي نگاهت را


سرود خاطرات با تو بودن بي تو بودن را


روزي خواهم سرود سكون كلماتت را


همراهي دلهاي گرم و ارامت را


روزي خواهم سرود انتظار نگاهم را


روزي خواهم سرود سادگي قلب پاكم را


روزي كه رفتي باورش شد ان دو چشمم رفتنت را


اما چه گويم ان دل نا باورم را


با سردي پائيز حس كردم جاي خاليت را


تصوير اشناي گذر خاطراتت را


روزي خواهم سرود قصه ي بي وفايي و دروغ را


روزي خواهم سرود قصه ي جدايي و فراغ را


روزي دوباره مي ايي....


روزي كه خواهي سرود ......بيت خداحافظي سنگ قبرم را

                                                                      ((   بهار))

 

رفتی و زنجیر بستم لابلای پنجره

رفتی و آتش زدم من قصه های خاطره

رفتی و اشک است مهمان دل پر حسرتم

یک بغل حسرت بمانده در سکوت غربتم

رفتی و گسترده گشته پنجه تاریک درد

رفتی و این خانه گشته همدم غمهای سرد

                                                  مریم((جاده های انتظار))

 

 

دل روشنی دارم ای عشق صدایم کن از هر کجا میتوانی صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازیست بگو با کدامین نفس میتوان تا کبوتر سفر کرد بگو با کدامین افق میتوان تا شقایق خطر کرد
                                            (( عروسک))

 

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم

آواز پریشانی ست رو سوی چه بگریزیم

هنگامه حیرانی ست خود را به که بسپاریم

تشویش هزاد آیا وسواس هزار اما

کوریم ونمی بینیم ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته

امروز که صف در صف خشکیده و بیماریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم ونمی بریم ابریم ونمی باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند که بیدارید گفتیم که بیداریم

من راه تو را بسته تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم 

                                                     ((  محمد))

 نازنينم!بگذار تا برايت بگويم،.....!
هيچ ستاره ای درين خانه،روشن نمانده است!
هيچ شبگردی ازين کوچه گذر نکرده است!
هيچ صدايی سکوت وهم انگيز شبانه ام را نشکسته است!
و هيچ عابری نيم نگاهی به درون من نيانداخته است!...
نازنينم!
بگذار تا برايت بگويم،ياد تو هنوز،از شيشه های خاطره پاک نشده اند!
و نام تو هنوز،در غبار ژرف انگيز دلم بيتوته کرده است!...
نازنينم!
بگذار تا برايت بگويم که سياهی چگونه تا عمق وجودم رخنه کرد و چگونه فانوسهای دلم از پی هم سر به خاموشی سپردند!
و چگونه......
اشکهای سرگردان بيچاره ام کردند!
بر من ببخشای اين همه بی قراری را............... ...
                                                  ((مهتاب))


در پيچ و خم زندگی
خسته از گذشته
هزار راه نرفته
پشت سرم هيچ كس نيست
همه ی دوستانم مرا فراموش كرده اند
خسته شدم
از راههای رفته
از دروغها
از خيلی ها كه در رفاقت محبت می كردند
اما در باطنشان چيز ديگری بود
خسته شدم
از دردها
از دوست داشتن ها
از جوانی
از ..

                                                          ((سامان))


بیا با هم بگرییم
بیا با هم بنالیم
بیا همراه مادرهای تنها
به گورستان خاموش
نشان جوانان را بجوییم
بیا با پنجه های خاک سیه را بکاوییم
که از هر گوشه ی آن گل برآریم
بیا بر تربت هر نازنینی
گل اشکی بکاریم ...
چه سخت است
به دست خود جوانی دلربا را به گورستان سپردن!
چه تلخ است ندیده کام دل ناکام مردن !
چه جانرساست ای یار
عزیزان را در درون خاک دیدن!
چه رنج افزاست ای دوست
زیاران رشته ی الفت بریدن
جگر سوز است یا رب
ضجه های مادر شنیدن
و در آن غربت تلخ
زداغ نازنینی خسته در گور
ز بی تابی لب از حسرت گزیدن....

                                                         (( آوا))

در چشمانت شراره هاي پاكي مي بينم كه مانند نيلوفر وحشي نگاهم را به اسارت چشمانت مي برد.مي خواهم كه تو را در خواب ببينم بيشتر مي خوابم كه تو را
بيشتر ببينم و اگر بدانم كه مردگان هميشه خواب مي بينندميمردم تا تو را هميشه در خواب ببينم.براي اولين بار گردنبند صليبي به او هديه دادم.
پرسيد اين چيست؟گفتم:مگر نه اين است كه بر سر مرده صليبي مي نهندپس اين صليب را بر سر قلبت بگذار چون قلبت گور من است...


نويسنده: pep مورخ: یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 در ساعت: 23:11
      |+|

خدایا در این تنهائی و در این اوج نیاز بگذار برای تو بمانم و نیازم را برای تو بخوانم  

  جز راهی که تو نشانم دادی صراط مستقیمی نمی یابم. من غریبه نیستم و

 ناله هایم با تو از سر حسرت و گناه است. شعرهایت را گم کرده ام و 

     دستانی را که سایبانم بود نمی بینم.تنها پناهم در این وادی

وحشت توئی به آسمانت سوگند میمیرم اگر به

فریادم نرسی

خدایا چه غریب است درد بی کسی
و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی

و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم

و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است

تنهایی و بی کسی ام را دیده ای ,دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است .خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم

صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم . خسته شده ام

خسته خسته

 

اگر می توانستم

امروز به تو نگریستم وپیش از این هرگز تا این حد احساس غرور نکرده بودم

.تو را دیدم در حالی که به رویاهایت می اندیشیدی وبا صدای بلند آنها را به زبان می آوردی و دلم میخواست کاری کنم که رویا هایت به حقیقت بپوندد

شاید بدین ترتیب مجبور نبودی منتظر بمانی.زیرا کاری نیست که من برایت انجام ندهم،تنها اگر می توانستم.

اگر می توانستم،اطمینان حاصل می کردم که هرگز طعم شکست را نمی چشی،اما آنگاه از همواره پیروز شدن چه می آموختی؟

اگر می توانستم، هنگام زمین خوردن دستت را می گرفتم،اما آنگاه هرگز نیروی دوباره برخاستن را نمی شناختی.

اگر می توانستم،تو را مستقیم به مقصد زندگیت می بردم اما آنگاه هرگز وحشت گم شدن در راه را نمی شناختی.

اگرمی توانستم،عشقی که آرزوی آن را داری،عشق زندگیت را،برایت می یافتم اما آنگاه هرگز نمی فهمیدی که لذت عشق واقعی در مسیری است که در طی آن،عشق را می یابی.

اگر می توانستم ،تمام روزهای تو را آفتابی می کردماما آنگاه هرگز پاکی باران را نمی شناختی.

اگر می توانستم،تو را با گنجینه های دنیایی که در آن زندگی می کنی احاطه می کردم اما آنگاه هرگز به ارزش گنجینه های دنیای درون خود پی نمی بردی.

اگر می توانستم،خوشبختی را در دستانت میگذاشتم اما آنگاه هرگز یاد نمی گرفتی که رشد واقعی از تلاش برای دست یافتن به چیز هایی می آید که در دسترس تو نیست.

اگر می توانستم،و می توانم تو را تا پایان عمر و تا ابد دوست خواهم داشت

آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟
بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد ، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد ،
بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمنی کند، آرزوهایم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند
...
ولی باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت
.
می گویند :" خواستن توانستن است
" ...
می گویند:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است
".
اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟

نخواهد برخیزد و بایستد؟
همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دارد ولی من نا امید نیستم،
باز هم می گویم: "من از سلاله ی درختانم تنفس هوای مانده ملولم می کند ...پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم
."
من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز
!!!
من سهمم را از زندگی خواهم گرفت ، من می خواهم معجزه کنم ، مگر نه اینکه خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری میسازد ؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم
...
حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند ... پاهایم را تا زانو قطع میکنم، تا باز هم ایستاده باشم
.
...معجزه یعنی من ، یعنی تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن
!
آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟

زندگی سهم کمی نیست ، مگر شک داری ؟
در رگ زنده ی این هستی خواب آلوده
باور معجزه جاریست ، مگر شک داری ؟

تو اگر میدانستی

که چه زخمی دارد

که چه دردی دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی

آه ای مـــــــــــرد چرا تنـــــــــــــــــهایی .....


نويسنده: pep مورخ: یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 در ساعت: 15:20
      |+|
 

به سر آمد پاییز

 

کاش میشد که بدانم

 

که چرا

 

دل من

 

همچنان پاییزی ست!

 

که چرا دیده ی من

 

همچنان بارانی ست!

 

که چرا این شب بی مهری تو

 

اینچنین طولانی ست!

 

که چرا عشق من آن قلب ترا

 

همچنان بی معنی ست!

 

همه روز و همه شب می گریم

 

ولی انگار برایت

 

همه این اشک

 

همچنان نا مریی ست!

 

دوریت کُشت مرا،

 

عشق تو سوزاند مرا،

 

پس چرا همره من در شب تاریک

 

فقط تنهایی ست؟!

 

به سر آمد پاییز

 

دور شد فصل خزان

 

اما...

 

دل من همچنان پاییزی ست!

 

دل من جز ز خزان

 

فصل دگر را نمی آرَد در یاد

 

دل من پاییزی ست ...

 

 

هر جا درد هست ؛ 

 

 هر جا نم اشكي هست ؛

 

دل صاف و پاكي هم هست !

 

پس بهاري هم هست كه منتظرش باشي و خدائي در اين نزديكي ها!

 

نم اشكي بر رخسارم  دويد !

 

من اين همه را دارم ! هم درد هم اشك هم يك قلب صاف !

 

و بهاري كه صدايم زند و خدائي كه در آغوشش گريه كنم !

  

      

 

خواهم خواند ترا برای آخرین بار،

 

خواهم گفت ترا (( بیا ... )).

 

خواهم دوخت چشم هایم را برای آخرین بار به راه نیامده ات،

 

خواهم گریست برایت برای آخرین بار،

 

برای آخرین بار...

 

و اگر باز نیایی،

 

برای اولین و آخرین بار،

 

خواهم مرد!

 

اما ...

 

بعد از مرگم حتی اگر بیایی،

 

باز به جای من، خاطره ها زنده اند،

 

ببوس خاطره ها را،

 

اما ...

 

خاطره ها کجا و من کجا؟!

 

آیا خاطره ها هم چون من،  برایت عاشقانه اند؟!

 

آیا خاطره ها هم چون من، برایت می میرند؟!

 

اصلاً مگر خاطره ها هم میرند؟...

به سر آمد پاییز

 

کاش میشد که بدانم

 

که چرا؟؟؟؟

 


نويسنده: pep مورخ: جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 در ساعت: 7:30
      |+|
payan

همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها !پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟‌! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند... جاده ترك برداشته است از استواري من ... من كوله بار خويش را بسته ام

 

پنجره را باز ميكنم
در آغوش آسمـان فرياد ميزنم ...
حضور آسمان گاهي چون بادي موافق در افكارم رخنه ميكند
و پريشاني موهايم را بهانه اي ميشود ...
 
زوزه هاي دلواپس انتظار 
زير بار سنگين قدم هايم ناتواني خود را خش خش ميكنند 
 
تاريكي آرام از فراز كوهها فرود مي آيد
 
امشب از جنس فريادم
از جنس نيـــاز ...
 
در دالان هاي تاريك ترديد كورسوي كوچكي از اميد اما
هنــوز نفس نفس ميزند 
 
امشب همدوش تاريكي ام ...
فرياد به هر چه تاريكي 
كه مرا اين چنين سخت در آغوش گرفته است ...
 
فرياد به تو اي دل
تا باز ماني ز سوختن
و فرياد به تو اي چشم هاي من
كه هنوز و هميشه در اين بغض دردناك غلت می خوريد ...
 
فرياد به قفل اين سكـــوت كه هنوز بسته است
و اي آسمـــان
فرياد به بادهايت كه اينگونه بر گونه هاي خورشيـــد سيلي مي زنند 
 
و اي بادها فرياد به شما که به آفريننده تان بگوييد
گناه خورشيد چه بود كه اينگونه به شلاق كشيده شد؟ 
 
امشب خورشيد در حسرت پــرواز بيدار است 
امشب خورشيد گيسوانش را به باد خواهد داد
تا شايد شاخه درختي تكيه گاهش شود
و ترانه اي يابد از رهايي
تا نجات اين چشم هاي ساكت خاموشي
كه هيچ گاه پلك نمي زنند ... 
 
امشب خورشيد تشنه نور است
و آسمــان روزي ، در هراس گم شدن هميشه خورشيد در برفها
خواهد ماند . . .
روزي كه خورشيد 
براي هميشه در انجماد مبهم برف ها گم ميشود . .  
 
آه .  .   .     . 
 كاش تاريكي می گذاشت خورشيد براي هميشه در آغوش آسمانش بماند
گوش كن!   چگونه می خندند ستاره ها در نبود خورشيد !!!
 
امشب خورشيد همدوش سحر تا هم آغوشي نور پــرواز خواهد كرد
گرچه براي پرواز آسمان تاريك است و دستان خورشيد خسته
اما درون آسمان هنوز آتشي روشن است
كه امنيت رفته را باز مي آورد
و ترانه اي به گوش ميرسد كه از نخستين سكوت جهان مي آيد ...
ظرف آبي بايد برداشت
عكس آسمـــان و خورشيـــد درون کاسهء آب هم 
بدون شك زيباست
 
و اين تصوير شروع داستاني ست كه تا ابد ادامه مي يابد
گرد تو ميچرخد
و در من تمام ميشود ...
 

نويسنده: pep مورخ: چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 در ساعت: 17:45
      |+|

 اي آسمان ! باور مكن ، كاين پيكره محزون منم
 من نيستم ! من نيستم
 رفت عمر من ، از دست من
 اين عمر مست و پست من
 يك عمر با بخت بدش بگريستم ، بگريستم
 ليك عمر پاي اندرگلم
 باري نپسريد از دلم
 من چيستم ؟ من كيستم

                                                              (( کارو))


Clik to Join 4 more mails@ Taranehha 

بهار از باغ ما رفتست ما افسانه مي گوييم
 پرستوها ندانستند و بر قنديل يخ مردند
بهار از باغ ما رفتست مي خواندند پيچك ها
شما بيهوده مي گوييد و ما بيهوده مي روييم
بهار اينجاست ما فرياد مي كرديم
بر شاخ صنوبرها
هنوز از برگهاي برگ
 دريايي است
مي خواندند پيچك ها : چه مي گوييد؟
چه دريايي
 شما ديگر نمي خوانيد
ما ديگر نمي روييم
بهار بودي اي باد ترا با جان ما پيوند
بهار از باغ ما رفتست
 ما افسانه مي گوييم

                                                     (( م.آزاد))

    

تيكه بر جنگل پشت سر
 روبروي دريا هستم
 آنچنانم كه نمي دانم در كجاي دنيا هستم
حال دريا آرام و آبي است
 حال جنگل سبز سبز است
 من كه رنگم را باران شسته است
 در چه حالي آيا هستم ؟
کوچ مرغان را مي بينم موج ماهي ها را نيز
 حيف انسانم و مي دانم
 تا هميشه تنها هستم
وقت دل كندن از ديروز است يا كه پيوستن بر امروز
من ولي در كار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه اي ماسه بر مي دارم
با مداد انگشتانم
 مي نويسم
 من آن دستي كه
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهي با هم مي خندند
من به چشمانم مي گويم
 زندگي را ميبيني
بگذار
اين چنين باشم تا هستم

                                                                                ((محمدعلی بهمنی))


                                                            


نويسنده: pep مورخ: دوشنبه هفدهم بهمن 1384 در ساعت: 1:2
      |+|
سلام به baro bax

ببخشید دیر شد این ۲ هفته خیلی عذاب کشیدم یکی از عزیزانم به رحمت خدا رفت

اون فقط ۲۰ سالش بود

بايد گريست بر اين بخت سياه
بايد گريست بر اين روزگار تباه
بايد زار گريست
لب ها خشکيده اند بس که برای بوسه غنچه نزده اند
آغوشم يخ کرده است بس که گرمای آغوش او را به خود نديده است
ذوقی ديگر نمانده، بس که صرف شکوه اش کردم
شوری ديگر نمانده بس که ناله کردم
نايی ديگر برای فرياد نمانده
دل را از سينه به در آورده ام و طعمه کرده ام، ولی آن صياد هوس شکارم را ندارد
حتی نظری هم بر اين صيد نمی کند
چگونه می توان نگريست؟
بايد زار گريست بر اين بخت سياه
بايد ضجه زد و ناله سرداد، تا شايد اين ضجه ها اندکی اين مصيبت را التيام دهند
تا شايد حداقل اين درد به کارم آيد و بدان رها کنم اين روزمرگيها را
تا شايد....

Clik to Join 4 more mails@ Taranehha 

 

آه تنهایی
ای همیشه در کمین من
پشت این چشمان زردت
از چه لذت می بری در من؟
...
آسمان آبیست
روزها با پرتو خورشید مهمانیست
در سکوت خواب من
شبهای مهتابیست
با خدا هر روز
می گوییم و می خندیم
حس خوب زندگی در قلب من جاریست
پس چرا
من سایه ی سرد تو را
هر روز می بینم؟
...
آه تنهایی
از چه عصیان می کنی در من؟
خسته ام دیگر
خسته از این طرح پر تشویش
ای همیشه در کمین لحظه ها برخیز
من تو را امروز
با امید تازه ایی
تدفین خواهم کرد.

« از پريشاني شبهاي درازم ... » با كسي سخن نمي گويم ... ديگر اين باد وحشي گيسو پريشان عربده كش بيابانگرد از خود بيخود است و ترانه آوارگي سر داده است شكسته تراز روزهاي قبل ... ! خدايا به كدام گوشه اين بيابان و پشت كدام شته اي مي توان سنگر گرفت ؟ چه پشته اي مرا پناه خواهد داد ؟ مگر بيابان فقط خار ندارد ؟ من از چه اسير اين گريز و بازگشت هستم ؟ نه آنقدر زبان اعتراضم هست كه رو به آسمان كنم و نه آنقدر شكوه دارم كه خويش را نگون بخت باز يابم ! من فقط مسخ شده ترين آدمي هستم كه در اين بيابان فرار مي كند ....


نويسنده: pep مورخ: شنبه هشتم بهمن 1384 در ساعت: 14:6
      |+|

"و اين نيز بگذرد!"

نمي‌دانم چگونه حال خود را بيان كنم بي‌آنكه در دل كسي ذره‌اي آزردگي نسبت به خود به وجود آوردم...

نمي‌دانم چگونه قفل سكوت بر لبانم بزنم بي‌آنكه سوءتفاهمي نسبت به سكوتم در ديگران بيابم...

نمي‌دانم چگونه با خود خلوت كنم بي‌آنكه كسي چشمانم را نظاره‌گر باشد....

و نمي‌دانم چگونه به عمق دل سفر كنم....و راهي راه‌هاي پرپيچ و خم آن شوم...بي‌آنكه كسي در انتظار بازگشتم باشد....

و كاش مي‌توانستم.................

مي‌توانستم بگذارم و بروم...........مني كه در گريز و در گدازم!...........مني كه در انتظار لحظه‌اي از خود رها شدنم....

كاش مي‌توانستم هرآن كه مي‌خواهم سكوت كنم....گريه كنم.....خنده كنم.........

كاش فقط متعلق به خويش بودم........

و كاش تنهايي‌ام را در تنهايي سپري مي‌كردم........

 

در حسرت يك كنج و خلوت مانده‌ام  و مات و مبهوت گذر زمان را نظاره‌گرم.......و لبخند‌هاي تمسخرآميز دنيا را...........

كه چگونه از پس عهد‌هايم برنيامدم..........

و چگونه باز اسير بازي احساسات خويش گشتم...

دلم خواهان سكوت مطلق است.......تا صداي ناله‌هاي ضعيفش را كه با تمام وجود به گوش ناشنواي دنياطلبم مي‌رساند و من از شنيدنش عاجزم را باز شنوا شوم......

احساسم مرا آزار مي‌دهد......حال آنكه در لحظات ابتدايي و قدم‌هاي آغازين راهي هستم كه مدت‌ها انتظارش را مي‌كشيدم!!

يعني به همين زودي جا زده‌ام؟؟!!!!

باور نمي‌كنم.................

من فقط اسير نوسانات روحي خود گشته‌ام.

گذر زمان همه چيز را تغيير مي‌دهد...هرچند كه به بهتر شدن آن شك دارم!

اما...........

كاري از پيش نمي‌برم جز صبر!

" به ما گفتي صبوري كن...صبوري

صبوري ترفه خاكي بر سرم كرد "

بايد بر خودم تسلط بيشتري بيابم...چرا كه صبر توان مرا به يغما مي‌برد....كنترلم را از من مي‌ربايد..

بايد روح خويش را پذيراي سختي‌ها و ناملايمات دنياي اصغري كنم كه خدايم آن را زندگي و بازيچه‌ي چند روزه‌اي مي‌نامد....

حال آنكه من از پس حتي يك روز آن برنمي‌آيم!

دلم تنگ شده‌ است.........دلم گرفته است......دلم عجيب گرفته است.........

بغض را در گلويم!...و اشك را در چشمانم حس مي‌كنم......

و من بغضم را فرو مي‌برم.......و اشكم را بي‌آنكه سرازير شود خشك مي‌كنم...........

و به روزهايي مي‌انديشم كه چگونه رها از هرگونه نگاه ديگران ....صداي ديگران.......در اتاق تنهايي دلم....با خداي خويش نجوا مي‌كردم.......

و لبريز از حضورش مي‌گشتم.....حال آنكه اين روزها ....پر از حسرت انديشه‌هاي خويشم....

 

" هجرت! "

واژه‌اي كه برايم بسيار معنا داشته و دارد......ولي هرچه زمان مي‌گذرد برايم پر از بهام مي‌گردد!

واژه‌اي كه برايم هدف شده بود و هست......اما از آن ترس دارم كه در عمق كلمه هجرت گم گشته و هدفم را نيز فراموش كنم.........

و من مي‌دانم!.......مي‌دانم كه معناي آن را نه در جمع بلكه در تنهايي و حضوراحساس كرده..و از شوق رسيدن به هدفم لبريز از شعف خواهم شد.

و من مي‌دانم براي تنها شدن....حتما نبايد تنها بود!!!

اما خاص بودن احساسم به من اجازه‌ي تنها شدن در جمع! را نمي‌دهد.

آري........من قاطعانه مي‌پذيرم كه درگير احساسم شده‌ام....ولي در ابراز آن ناتوانم...

ولي جز در خلوت از بيان آن حتي با خويش و خداي خويش عاجزم....

چرا كه......

" ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود

وين راز سر به مهر به عالم سمر شود "

آري....من از شكسته شدن خويش ترس دارم......و همين ترس مرا حيران و سرگردان راه‌هاي رسيدن به تنهايي كرده‌ است....

خدايم!

چگونه به تو برسم در حاليكه از بيان حرف‌هاي نگفته‌اي كه در دلم قبر كرده‌ام به تو عاجزم!!

چگونه با تو بگويم....حال آنكه ساده گفتن را به دست فراموشي سپرده‌ام....

و چگونه بيان كنم... حال آنكه بغض گلويم در انتظار يك تلنگر براي شكستن است!

.......................

خدايم....." من لي غيرك "

خايم....خدايم...من عهدي كه با تو بستم را به ياد دارم.........اما بدون كمك و ياري تو حتي به ياد داشتن آن برايم غيرممكن مي‌شود.

آري خداي من.....آري...من پر از نيازم...

پر از نياز با تو بودن!...پر از نياز با تو گفتن... گفتن سخناني كه در شكاف‌هاي دلم رخنه‌ كرده‌اند و آن‌ها را لحظه به لحظه عميق‌تر مي‌كنند...

خداي من...دلم بيش از اين تاب ندارد كه دردها!!! را در خود جمع كند.

و روحم بيش ازاين تحمل بي‌اعتنايي مرا به نيازهايش نمي‌پذيرد....

خداي من....

چشمانم در حسرت اشكي كه در پس خود پنهان كرده‌اند مي‌سوزند...و سينه‌ام سوزان است!

ز دام حسرت كجا گريزم ؟.......كه همچو مرغي شكسته بالم!

خدايا...تو خوب‌تر ز من از احساسم آگاهي...و از ناتواني‌ام در بيان كردن....

خدايا....هرچه بيشتر به نوشتن ادامه مي‌دهم بي‌تاب‌تر مي‌شوم....و تحمل كمتر مي‌شود...

خدايا...اما تنها كورسوي نوري كه از تو برايم باقي‌ مانده ....همين نوشتن است. پس چگونه براي بي‌تابي دلم از نوشتن دست بردارم.....در حالي كه نوشتن به من انرژي مي‌دهد. و حضور برام معنا پيدا مي‌كند..

معنايي كه مي‌رفت تا به قله‌هاي فراموشي برسد....

خدايا ........چگونه تاب بياورم....و مثل شمع بي‌صدا آب شوم....شمعي كه در غربت! مي‌سوزد...

نه زميني! كه در زمين هميشه غريب بوده‌ام چه در جمع و چه در تنهايي! بلكه در آسمان غريبم.......

غريبم.....غريبم.......غريبم.......غريبم

غريبمممممممممممممممممممممممممممممممم

خدايا چگونه غربت و دوري از تو را تحمل كنم....و به دلدادگان تو غبطه نخورم.......

اگر نام اين احساس حسادت است .....مي‌پذيرم!

آري من به عاشقانت حسادت مي‌كنم...به آن‌هايي كه از عشق تو مي‌سوزند....و حال آنكه من از بي‌عشقي تو!

دلم گرفته است آنقدر كه ديگر حتي از نوشتن و نشكستن! بيم دارم...

خدايا.......تو كه از احساسم آگاهي....مرا به خودم وامگذار ....كه اينچنين از درون بپوسم!

و كمكم كن ......و به من صبر و تحمل عطا كن....

خدايا ...تنهايم!.......هم در زمين و هم آسمان....امااز تو فقط خواهانم كه غربت آسمان را از من بگيري!........چرا كه غم تنهايي آسماني .....بسيار غمناك‌تر است!

و من باز هم صبر مي‌كنم...و باز هم ....به اميد روزي كه وصال برايم معنا پيدا كند....

" و تا اون روز تو اي خداي مهربان مرا ياري نما!"

 بر گرفته از وبلاگ فاطمی


نويسنده: pep مورخ: جمعه دوم دی 1384 در ساعت: 0:3
      |+|

ميشد از بودن تو عالمي ترانه ساخت

كهنه ها رو تازه كرد از تو يك بهانه ساخت

با تو ميشد كه صدا همه جا رو پر كنه

تا قيامت اسم ما قصه ها رو پر كنه

اما خيلي دير دونستم تو فقط عروسكي

كور و كر بازيچه باد مثل يك بادبادكي

دل سپردن به عروسك منو گم كرد تو خودم

تو رو خيلي دير شناختم وقتي كه تموم شدم

نه يه دست رفيق دستام نه شريك غم بودي

واسه حس كردن دردام خيلي خيلي كم بودي

توي شهر بي كسيها تو رو از دور ميديدم

تا رسيدم به تو افسوس به تباهي رسيدم

شهر بي عابر و خالي شهر تنهايي من بود

لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود

مگه ميشه از عروسك شعر عاشقونه ساخت

عاشق چيزي كه نيست شد روي دريا خونه ساخت           


نويسنده: pep مورخ: پنجشنبه هفدهم آذر 1384 در ساعت: 13:41
      |+|
اگر خداوند زيبا نبود
 
اگر خداوند نبود اگر خداوند زيبايي را دوست نداشت
بر تمام ديوارها مي نوشتم.........
نفرين به هر چه زيبايي
شكستم مثل شب رو به زوال گريستم خون گريستم قلبم گريست
فرياد زدم در غروبي پاييزي در اندوه يك فاجعه
فاجعه اي به صراحت
فاجعه اي به تلخي شكست
بريدم از عاطفه از وفا وفاداري
بريدم از هر چه زيبايي ست
بريدم بريدم از هر چه چشم
شكستم گريستم اما نفهميدم كجاست سمت يك قطره ناچيز حقيقت
سمت مبهم دوست؟
افسوس اين است كه عشق عروسك دست فاحشه ها

نويسنده: pep مورخ: یکشنبه ششم آذر 1384 در ساعت: 21:6
      |+|

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie